سازهای ابداعی اش، تنظیم بی نظیر، صدای ... (صفتی شایسته اش ندارم که بگم). هنوز هم مثل یک رویاست دیدنش.
* عنوان بخشی از شعر هوشنگ ابتهاج و پاره ای از یکی از آواز های شجریان در تور اینور دنیایش. گویی که وصف حال...
این فصل جدید که بهش رسیدم جالبه. برام کمی آشناست اما هیچ وقت اینقدر نوشته و منسجم جلوی چشمام نبوده. فهمیدم که بیشتر آدم ها در تموم کردن یک رابطه، دوست دارن فاعل باشن. تا اینجاش به نظر منطقی و طبیعی میاد. حیرتم از اونجایی شروع شد که دیدم حتی اگه دوستی داری که تو ارتباط باهاش مشکل داری و می خوای دیگه باهاش خیلی نزدیک نباشی یک دفعه پیش دستی کنه و ارتباطش رو باهات کم یا فطع کنه، اعصابت به هم میریزه. جالب اینه که نتیجه یکیه: "کم شدن رابطه" اما اینکه تو کمش نکردی و یکی دیگه کرده آزار دهنده است.
دارم داستان کوتاهی با این عنوان مینویسم. مغز گنجشکیها گروهی اند که این اواخر پیدایشان کردم. نه اینکه آنها گم بودند یا من ندیدمشان. موجوداتی که همیشه می دیدم اما نمی دانستم که این گروه اسمی هم دارند.
لازم است بگویم که مغز گنجشکی بودن منحصر به آدمها نیست. مغز گنجشکی ها می توانند هر چیزی باشند. می توانند حتا گنجشک باشند. البته من به شدت فکر میکنم که بیشتر گنجشکها از قضای روزگار اصلا مغز گنجشکی ندارند. نه اینکه من روی گنجشک ها تعصب داشته باشم. اما واقعا گنجشک مغز گنجشکی نادر است. من سگ ها، ماهیها و پلیکانهای زیادی دیدهام که مغز گنجشکی داشته اند. حتا در یک مورد، یک زرافه و یک لاک پشت را هم به خوبی یاد دارم. به همین سادگی. حتا فکر میکنم که یک خر میتواند مغز گنجشکی داشته باشد، میتواند نداشته باشد.
دلتنگی ام با چیزهای دیگه هم تغییر می کند. مثلا با دیدن آدم های اعصاب خرد کن، دلم برای آدم هایی که توی عکس گوشه بالای سمت راست هستند خیلی تنگ می شود. عکس مال هفت هشت سال پیش توی یک کافی شاپ توی خیابان ونکه.خیلی جوون تر به نظر می رسم. اما حسابی خسته. از شرکت تعطیل شده بودم. روز برفی تولدم. یک کلاه و شال گردن ازشون کادو گرفتم. یادم نیست چی خوردم اما یادمه حسابی باهاشون خندیدم. دوره ای بود که جز خونه و شرکت جای دیگه ای نمی رفتم. بیشتر قرارهام رو باهاشون کنسل می کردم. وقتی دور هم جمع میشدیم، سوژه خنده و غرغر هاشون بودم. خودم هم حسابی به خودم می خندیدم. حالا هر دقیقه که در یخچال رو باز می کنم و چشمم می افته بهشون، تمام احساس اون روز برفی میاد تو دلم. دلم براشون خیلی تنگ میشه،
آزمایشی که دارم میکنم هر کدوم ۴۵ دقیقه طول میکشه و چون توی یک ساختمان دیگه ست، حوصله نمیکنم که بین هر دو آزمایش برگردم تا ساختمان خودمون. به ناچار میشینم پای دستگاه تا تست تموم شه و نمونهٔ بعدی رو بگذارم برای تست.
از این جور ساعت بیکاری به شدت خوشم میاد. ۴۵ دقیقهای که هیچ کار درسی نمیتونی توش بکنی و به ناچار مجبوری که وقت تلف کنی،.
معمولا ساعت اول رو میرم میشینم یک کافی شپ همین نزدیکی. برای ساعت دوم “spider” روی کامپیوتر آزمایشگاه رو بازی میکنم و ساعت سوم هم فیلم میبینم روی گوشیم.
امروز اما از اونجا که از صبحی که از خواب بیدار شدم این شعر بچگیم توی گوشمه، بیشتر بازی کردم و بهش فکر کردم:
عمر ما کوتاست، چون گل صحراست، پس بیایید شادی کنیم
بچه که بودم اینو مثل چیزهای دیگه فقط حفظ کرده بودم، هیچ وقت واقعا بهش فکر نکرده بودم. داستان فکر کردن به عمق مطلب از اونجا شروع شد که یکی از دوستان قدیمی بهم یک ایمیلِ پر از محبت زد و در جواب من که نالیده بودم از سختی کار و … فقط گفت بود که
فلانی! یادت باش که عمر ما کوتاست
اینقدر از این جمله خوشم اومد، که اومد درست نشست تو پیشونیم، همون جا که بیشتر فکرها ازش بیرون میاد و تمام روزم رو پر کرد.
حالا حداقل تا مدتی که یادم میمونه که عمر ما چقدر کوتاست، شادم، سهل انگارم، هیچ چیز رو جدی نمیگیرم و به ترک دیوار هم میخندم.
جالبیش اینکه برای هیچ کدوم اینها هم تلاش اضافی نمیکنم.
تا این که چند روز پیش از رادیو در مورد "mad men" شنیدم. شنیدم که داستانش مال 50 سال پیش توی نیویورک و در مورد یک شرکت تبلیغاته. شنیدن این جمله که سریال خیلی مخاطب عام نداشته برای من کافی بود که برم سمتش و شروع کنم دیدنش رو.
خوشم اومد ازش و واقعا به دوستام هم توصیه کردم. ادبیاتش البته مال همون 50 سال پیشه و اصطلاحاتش قدیمی. مثل اینکه بشینی و هزاردستان ببینی. داستان جالبی داره. برای من اما در کنار داستان فیلم ، چیز دیگه ای هست که خیلی جالبتره و اون جامعه و قوانین اجتماعی اون دوره این کشوره.

واضحترینش که همون اول قسمت اول تو چشم بیننده میشه، سیگاره که چطور همه جا آزاد بوده و چطور زن و مرد به طرز بدی سیگار میکشیدن. توی خونه و برای من از همه جالبتر توی تخت خواب. زن های حامله هم سیگار می کشن. حتی پدر مادر ها جلوی بچه ها.
برام جالبه ازین نظر که چطور قوانین و عرف اجتماعی که الان اینقدر سفت و سخته که تو فکر می کنی که هزار ساله که آدم ها بهشون پایبندن، چطور می تونن فقط عمری به کوتاهی 50 سال داشته باشن.
دایره ای است
رهایی، تنهایی،سرگردانی، دلبستگی، دیوانگی، تنهایی، رهایی و سرگردانی، دلبستگی و ...
دایره ای است تا آن دم که زمان موعود فرا رسد
ماری، دوست خوب و تنهای پرغصه (مثل خودم) خارج نشینم راست میگوید که همه لباسهای من شبیه هممند. گاهی با هم که خرید می رویم از لابلای رک لباس ها یکی را در می آورد و به من نشان می دهد که این مال توست. باور نداشتم اما این روزها که صبح سر کمد لباسهایم می روم تقریبا نمی تونم انکار کنم. لباسهایی با پارچه های نخی، طرحهایی یک رنگ و رنگهایی پخته ( که فقط خودم می دانم چه رنگی است). هیچ نشانی از لباسی متفاوت، با رنگ عجیب و بافت غریب توی کمدم پیدا نمیشه. فقط ده تا بلوز ساده آستین بلند طوسی دارم. بعد هم خیلی اصرار دارم که هر روز هفته متفاوت باشم!
اینکه چسبیدم به لباس های ساده خیلی متفاوت از زندگی اجتماعی ام هم نمی تواند باشه. آدم متوسط الحالی که زیاد علاقه ای به " به چشم اومدن " نداره. جرات پوشیدن لباس کمی متفاوت مثل جرات امتحان کردن غذاهای عجیبه که هیچ وقت در من نبوده. حتی تو برنامه هایی که تو مدرسه چند وقت یکبار برگزار میشه و هرکی یک چیزی پخته و میاره، باز هم میرم سراغ غذای خودمون!
آنروزها همان حزن دل انگیز همیشه با من بود، لذتش را میبردم و نهایت خوشبختی ام بود. همان حزنی که امروز یا نمی آید یا اگر بیاید ربطش می دهم به اختلالات هرمونی.
آن روزهای خوش،...
آدم های باهوش شاخک های قوی ای هم دارن. نمی شد گولش بزنی و از یک برنامه جاش بگذاری. همیشه دلش می خواست همه چیز رو تجربه کنه. هرچیزی رو، از لباس و کیف و کفش جدید، تا وسایل برقی آشپزخونه و تلویزیون های آخرین مدل.
دانشجو که بودم همیشه دلش می خواست بیاد دانشگاه رو ببینه، اما هیچکی حاضر نبود که بیارتش پیش من تا ببرمش و همیشه این حسرت رو می خورد و به من می گفت "کاش من یک تار مو بودم تو سر تو". می دونستم فقط به این خاطر می گفت که من دانشجو بودم و اون خیلی دلش می خواست ببینه دانشجوها تو خوابگاه چطوری زندگی می کنن. هیچ وقت ندید اما. مامانم همیشه میگفت که اگه این مادر بزرگت رو کسی پشتیبانی می کرد اون قدیم ها، حتما یک کاره ای میشد.
آخرین بارهایی که دیدمش آلزایمرش تقریبا هیچی از اون هوشش نگذاشته بود. دیگه آدم ها رو باهم قاطی می کرد. بعدش هم یک سکته مغزی و بدرود. تقریبا 6-7 سالی میشه که نیست. می دونم اگه کمی عادی تر بود، بیشتر عمر می کرد، اونقدر به اون مغزش فشار آورد که بالاخره از پا دراومد. به خاطر سپردن تمام جزییات ضروری و غیر ضروری و تحلیل کردنشون و غصه خوردن و دیدن و لمس کردن و ... همه اینها از پا درآوردش.
من اندازه اون باهوش نیستم اما وقتی همون طوری چیزهای بی خودی رو تحلیل می کنم و براشون غصه درست می کنم، فکر می کنم که عاقبت به درد مادربزرگم دچار میشم. چقدر دلم براش تنگه!
آره اینجور آدمی ام من! حالا که این روزها خیلی فیلم نگاه می کنم، میبینم که توی این دنیا آدم هایی هستند که مثل مادر خودم، دوست ندارن با کسی حرف بزنن. مادرم وقتی چیزی ناراحتش می کنه، ازش حرف نمی زنه، دوست نداره سمتش بری و ازش بپرسی، درست مثل تو فیلم ها که کاراکتر داستان یک چیزی اذیتش کرده، به اون یکی میگه که "دوست ندارم در موردش حرف بزنم" هیچ وقت درک نمی کنم حرف نزدن رو و هیچ وقت نمی تونم که حرف نزنم حتی اگه اداش رو دربیارم. درست مثل امروز که توی جلسه، رییسم ازم خواست که حرف بزنم، من با این جمله شروع کردم که "دلم نمی خواد در موردش حرف بزنم" (درست مثل فیلم ها) اما فوری شروع کردم بلند بلند توضیح دادن! قیافه طرف اینطوری بود که " تو که دوست نداشتی چیزی بگی!!!"
چند شب پیش قبل خواب مثل همیشه صفحه فیس بوک رو بالا پایین می کردم تا ببینم دوستهای قدیمی ام عکس جدیدی از خودشون یا بچشون گذاشتن. من معمولا توجهم به نوشته آدم ها تو فیس بوک جلب نمیشه مگه اینکه از دوستهام باشه. این دفعه اما چشمم خورد به نوشته یک آدم خیلی غریبه که فقط یک بار چندین ماه پیش در یک جلسه کتاب دیده بودم (و باهاش هم حتی حرف نزده بودم)، بعد که اومدم خونه دیدم من رو اضافه کرده به دوستاش و منم قبول کردم.
نوشته این بود:
"یارو رو نگاه می کنی قیافش مثل ننه بلقیس می مونه با این تفاوت که موهای وزوزی اش رو خرمایی کرده (همون حنا بهتره والاه..)، شلوارک و چکمه پاشته 35 سانتی می پوشه، خودش و شوهرش رو بگذاری رو هم نصف زیزی گولو نمیشن. اون وقت همچین با هم تو دانشگاه راه میرن که فکر می کنی برد پیت و آنجلیا از ماه عسل برگشتن، حالا به ایرانی ها نگاه هم نمی کنن اما اگه یک خارجی ببینن به دست و پاش می افتن که بیا برسونمت..من مطمينم که تو ایران خرج خودشون رو به زور در می آوردن، حالا اگه طرف این رو بخونه و اونجاش نسوزه خیلی بیغیرته."
بعد هم در جواب دوستان که پرسیده بودن که در مورد کی حرف می زنی نوشته بود:
"بگرد تو دخترهایی که اول اسمشون با S شروع میشه"
طبیعتا اصلا اولش به خودم نگرفتم، جدای اینکه پاشنه 35 سانتی وصله ای بود که به من نمی خورد، من این آدم رو اصلا نمیشناختم و هیچ برخوردی باهاش هیچ جا نداشتم. اما کم کم شک کردم که واقعا این دیوانه با منه. اما چرا اینقدر پر کینه و بغض.
از خواب که بیدار شدم اولین چیزی که چک کردم همین بود، خواستم ببینم که کسی بوده بره زیر جمله اون بنویسه این چه طرز حرف زدنه، دیدم اما یکی دوتا از بچه ها جملات تندی نوشته اند که "چقدر بی ادب هستید و ..."
کم کم اما برام روشن شد که این طرف با من بوده.
ماجرا گذشت. اون آدم نوشته اش رو پاک رد، من رو از لیست دوستاش حذف کرد و به خاطر ادبیات بی ادبانه اش همه دانشجو های اینجا رو با خودش بد کرد، اما من یک چیزی یاد گرفتم، فهمیدم که درسته من سرم تو کار خودمه، درسته با کسی کاری ندارم و معمولا به آدم ها لبخند می زنم، درسته تا الان هرکاری از دستم براومده برای کسایی که اینجا کمک خواستن انجام دادن، اما هستن آدم هایی که با غرض روت زوم می کنن. تو متوجه اشون نمیشی اما اونها حواسشون به لباسی که می پوشی، به ماشینی که سوار میشی، به اینکه با کی رفت و آمد می کنی و خیلی چیزهای دیگه هست.
مرد ۵۰ سالی دارد. دوری ۳۰ ساله از خانهٔ پدری، مرگ مادر و ندیدنش، بچههایی که زبان مادریشان دیگر فارسی نیست و شجریان را نمیشناسند، خبرهای ریز و درشت بد که ۳۰ سال آزگار از کشورش به گوشش رسیده، دلتنگیهای هر روزه که دیگر عادتش شده، همهٔ اینها خط شده، آمده درست نشسته بر پیشانی، موج غصه شده جا گرفته تو چشماش، بغض شده گیر کرده تو گلوش، صداش رو گرفته کرده، سنگ بزرگی شده نشسته روی شونههاش، کمرش رو خم کرده.
امشب فهمیدم که تبعید هزار بار کشنده تر و نابود کننده تره، حالا میدونم چرا وقتی میخواهند یک آدم رو نابود کنن تبعیدش میکنن، برای اینه که خوب میشکندت، لهت میکنه، نابودت میکنه ، توانییهات رو ازت میگیره، اما نه خودت متوجه میشی نه اطرافیانت، نابودی، مردهای، نیستی، اما هنوز نفس میکشی .
مثل عادت هرروزه، وقتی به خانه رسیدم اول سراغ صندوق پستی رفتم و دسته نامه ها و صورتحساب ها رو برداشتم.
نشستم و یکی یکی باز کزدم، صورتحساب تلفن و آب، ده تا نامه تبلیغاتی بیمه و بانک، یک بسته آگهی چرت و پرت و یک نامه که با بقیه فرق داشت. روی پاکت از اهمیت مطالب داخلش نوشته بود و لوگوی یک ارگانی مربوط به بخشی که توش زندگی می کنیم. بازش کردم و شروع کردم به خوندن، از سر تا ته. عادت ندارم جمله ها رو کامل بخونم و بیشتر به کلمه ها نگاه می کنم و خودم به هم می چسبونمشون و جمله می سازم. بعضی وقت ها شانس می آرم و جمله ای که می سازم درسته و بیشتر وقت ها هم حدسیاتم اشتباهه. همین شد که نامه رو 5 بار از سر تا ته مرور کردم. کلمات رو برداشتم و بعضی هاش رو که نمی دونستم یعنی چی از روی دیکشنری نکاه کردم و نتیجه ای که گرفتم این بود:
یک دادگاهی من رو احضار کرده برای تاریخ نا معلوم
یک کلانتری از من شکایت کرده
یک جایی پارک کردم که مجانی نبوده
هزینه هایی که باید برای دادگاه پرداخت کنم توی یک جدول اومده
اگر نروم تنبیه می شوم.
قلبم اومد تو دهنم، یادم نمی اومد جای مشکوکی پارک کرده باشم. اعصابم خرد شد که حالا باید کلی دوندگی کنم و کلی هم پول بدم. یک نیم ساعتی با خودم درگیر بودم و هی برمیگشتم ابتدای نامه که ببینم اسمم درسته یا، شاید برای کسی دیگه باشه. اما اسم، اسم خودم بود.
بعد نیم ساعتی، خدا رو شکر، مصطفی اومد و نامه از از من گرفت و از اونجایی که آدم دقیقتر و با حوصله تریه از من، خوندش و نتیجه این شد
یک دادگاهی در جای بسیار مشخص از من خواسته که به عنوان هیات منصفه برم اونجا. تاریخ هم کاملا معلومه
کسی از من شکایت نکرده
پارکینگ مجانی برای شرکت کنندگان فراهم شده
به ازای هر روز شرکت در دادگاه یک دستمزدی داده میشه
اگر بدون دلیل نروم ، تنبیه میشم.
به من ربطی نداره و برای شهروندان امریکاییه
نفس راحتی کشیدم و یک گوگل مفصل کردم و فهمیدم که خیلی مرسومه و هرسال برای خیلی ها میاد. آدم ها باید برن و به عنوان هیات منصفه در دادگاه محلی شرکت کنن. یک لیست رندومی انتخاب میشه از بین آدم هایی که توی ایالت گواهینامه دارن یا رای دادن. حتما هم باید بدون سو سابقه باشی و ازون مهمتر شهروند.
این وقت سال، بوستون در شمالی ترین منطقه، هوا کمی از هوای بهار خنکتره. امروز که با یقه اسکی حسابی پختم.
دیروز هم تو پرواز تنها آدمی بودم که کلاه بافتنی گذاشته بود. البته بیشتر ذوق کلاهم رو داشتم که تازه بافته بودم.
بوستون زیباست. پر از ساختمان های آجری قرمز رنگ. به زیبایی سنفرانسیسکو نیست اما درخشان و زنده، زیر آفتاب پاییزی، جاندار نفس میکشه.
بیشتر وقتها، شاید همیشه، انگشت به دهنم از علاقه بعضی آدم ها به جواب دادن و کل کل کردن. راستش اینو به شدت از پدرم به ارث بردم. بر میگردم به گذشته، یادم نمیاد زمانی رو که در جواب حرفی (هرچند ناحق) چیزی گفته باشد. خوبیش اینه که هیچ وقت هم بر نمی گرده و با خودش درگیر نیست که "ای کاش اینطوری گفته بودم و...".
من اما جواب نمیدم اما خیلی وقت ها از هیچی نگفتنم پشیمون میشم. نمی تونم باهاش کنار بیام و کم کم هم قدرتش در من تحلیل میره
سه روز پیش یک دختر تایوانی از یک گروه دیگه بهم ایمیل زد که پنجشنبه شب خونه ای؟ من بیام باهات کار خصوصی دارم. خیلی تعجب کردم. راستش هی شروع کردیم با مصطفی حدس زدن که چی میتونه باشه. حتی به این هم رسیدیم که شاید خیلی ما سر و صدا کردیم تو مدرسه می خواد بگه کمی آرومتر.
تا اینکه دیشب زنگ زد و گفت یک دقیقه بیا دم در. رفتم. دختر کوچولوییه. خیلی جوونه و تازه ترم اولشه. توی گروهشون یک بشر ایرانی هم هست. ازون ها که کوله بارش رو سنگین سنگین با خودش کشونده آورده این ور دنیا، توش هم پر از عجایب و غرایب.
کلامش رو این طوری شروع کرد که چقدر "فلانی" رو میشناسی؟ دیده بود ما رو که گاهی با هم در مورد پروژه حرف می زنیم. بهش گفتم که "خوب نمی شناسمش" و از اون جا که سابقه اون بشر رو در مردم آزاری دیده بودم، سریع موضع ام را مشخص کردم که "ما با هم دوست نیستیم ابدا"
بعد شروع کرد از آزار و اذیت های "فلانی" گفت برام. برام یک ساعت در حالی که دم در داشتم از سرما "بندری" می زدم توضیح داد که چقدر رییس بازی در میاره برای همه. بهشون گفته که" رییس دپارتمان عاشق منه!! " بعدش هم روزی ده بار تاکید کرده که "رییس دپارتمان به همه گفته که "من تا به حال دانشجویی به این خوبی ندیده ام". قسمت بد ماجرا هم اینه که با همین رییس بازی به این دختر اجازه نمیده که از تجهیزات آزمایشگاه استفاده کنه. مثلا سر خود یک بار بهش گفته که حق نداره تا 10 روز پاش رو بگذاره تو آزمایشگاه.
سرما و گردن درد چند روزه ام را کاملا فراموش کردم. طرف مثل همون دختر دانشجوئه. فقط یک ترم زودتر اومده. اما کوله بارش رو از خودش جدا نکرده...
تا به یاد دارم شب ها را به روزها، پاییز را به بهار، بیداری را به خواب و سکوت را به سخن ترجیح داده ام. اما از آن شب که تهی شدم، دیگر نیست آنچه دلیل شب دوستداری ام بود. حالا به رختخواب که میروم می ترسم. می ترسم و چشم به هم می گذارم. دیگر دلیلی ندارم که نترسم از مرگ. از نبودی و نابودی. شب که می شود، سکوت که می شود، ترس می خزد، آرام و سرد می خزد می آید زیر پوستم جا خوش می کند، تا خوابم ببرد.
صبح که می شود، کسی دیگر در من زاییده می شود. دیشبش را دیگر نمی شناسد. انگار نه شبی بوده، نه ترسی. می خواند و چشم میگرداند. خیره می شود به درختان و خوشحال که می بیند. دنبال سنجاب ها می کند. شاد شاد
تا دوباره شب شود می خوانم سرخوش
توی غربت اما همه چی بدتره. اگه سرت رو گرم نکنی و سعی نکنی زیر بار کار خودت رو قایم نکنی، این ترس لهت میکنه، مثل اون مار ترسناک بچگی میخزه و میاد، دور بدن نحیفت می پیچه. می پیچه و می پیچه و دایره اش رو تنگ و تنگتر می کنه. تا جایی که یک روز صبح دیگه پا نمیشی، خفه شدی
این را دوست دارم. هر کدام از ما، دقیقا همهٔ ما و نه هیچ موجود زندهای به غیر از ما، فرعونی در نهان داریم که رشد میکند با هر ستایشی. بزرگ و بزرگتر میشود، جان میگیرد. آنقدر که دیگر هیچ نشنود جز تعریف و تمجید و هیچ نقدی را نتابد. این است که میفهمم آنهایی که این فرعون کوچک را در درون خود شناختند چگونه فرار کردند از مردمی که ستایششان میکردن. یادم باشد چیزی نشنوم که بیدارش کند.