تبليغاتX
یک دانه شن

یک دانه شن

رويا من رو دعوت كرده به بازي حساسيت‌ها (فكركنم بزرگ و كوچيكش خيلي فرق نكنه)

من كلا از خيلي چيزها بدم ميآد. يعني خيلي چيزها اعصابم رو خرد مي‌كنه. طوري كه حسابي عصبي مي‌شم

     ۱. از اينكه يك نفر آدامسش رو پر سر و صدا بخوره و از اين تق‌تق‌هاي رگباري زير دندونش دربياره سرم رو مي‌خواهم بكوبم به ديوار.

      ۲. از اينكه يه نفر فكركنه كه من خرم خيلي حرصم درمياد. هميشه هم يه جوري بهش مي‌فهمونم كه خر خودتي!!

       ۳. از اينكه يه نفر هي از خودش و مامان و باباش و يا بچه‌ نابغه‌اش تعريف كنه خيلي حرصم مي‌گيره. و البته اگه اينكار رو با ظرافت خاص و به طور غير مستقيم انجام بده خيلي خيلي بيشتر.

       ۴. از اينكه يه نفر جوراباش رو تو نشيمن دربياره بعدش هم گوله كنه بندازه زير مبل هم خيلي بدم مياد.

       ۵. حساسم به اينكه غذايي كه با زحمت پختم رو كسي نخوره و يا كم بخورند. البته اين بيشتر شبيه زورگوييه تا حساسيت!

و خيلي حساسيت‌هاي ديگه كه الان يادم نمي‌آد.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 8:56  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

امروز حدود ساعت 1 بود كه دوباره يك مخترع زنگ زد و بيشتر از نيم ساعت پشت تلفن تقريبا ميخوام بگم كه چرت و پرت گفت.

از وقتي توي اين اداره اومدم به طور متوسط روزي يك مراجعه كننده حضوري، تلفن و يا نامه داشته‌ام كه يك نفرادعا كرده محصولي ساخته كه مصرف انرژي رو تا خدا درصد كاهش ميده. همشون هم به يمن بركت وجود يك اداره ثبت اختراعات و مالكيت معنوي كه اصلا هيچ ديدي تقريبا از هيچ چيزي نداره يك گواهي ثبت اختراع زير بغلشونه. از اونجايي كه بيشترشون هم از دنيا بي‌خبرند فكر مي‌كنند كه داشتن يك گواهي ثبت اختراع از اون اداره يعني اينكه الان اونها يك نابغه هستند و دولت هم بايد ازشون حمايت كنه و پول بهشون بده.

همين پارسال بود كه يكيشون برامون يك دردسر اساسي درست كرد. بعد از اينكه از ما جواب منفي شنيد (آخه با فويل آلومينيوم و رنگ سياه ساختماني آبگرمكن خورشيدي درست كرده بود) كار را به رهبري و رياست جمهوري و مجلس و انواع و اقسام سيستم‌هاي بازرسي و حسابرسي (كه تعدادشون هم كم نيست) كشاند. حالا بيا و به آقايون ثابت كن كه طرحش مزخرفه و جواب نميده. آخرش هم بهمون بست كه زد و بند داريم و...

 

خوب همه چيز بايد توي اين مملكت به هم بياد.

سر همين قضيه بود كه با همكارم يك بحث طولاني راه افتاد در مورد اينكه كلا علم و گسترش مرزهاي علم توي اين مملكت ادعاي مزخرفيه و مثل هر چيز ديگه اينهم فقط انگيزه‌اي براي پول درآوردنه.

همه اين مخترعين تقريباً بي‌سوادي كه سراغ ما ميان فقط سراغ پول رو ميگيرن.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 16:58  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

عادتمه! يعني اگه براي هر روزم يك داستان جديد غصه‌دار نسازم روزم شب نميشه. هميشه يك چيزي دارم كه بخواهم غصه‌اش رو بخورم. هميشه هم براي بقيه است.

چقدر اين جملات برام آشناست. نمي‌دونم شايد قبلا هم نوشته‌ام كه اصولا آدم غصه‌پروري هستم. نمي‌دونم اين شايد يك بيماري باشه اما من نمي‌دونم چه اسمي براش بگذارم. اما من به اين درد مبتلام. هميشه مي‌گرددم تا يك چيزي پيدا كنم و براش غصه بخورم. تقريبا هميشه‌ هم به اطرافيانم برمي‌گرده. كساني كه زياده از حد روشون حساسم.

اما خيلي وقت‌ها فكر مي‌كنم كه من لحظه‌هاي خوب زندگي‌ام رو فداي نگراني براي اونها مي‌كنم. نمي‌دونم شايد همه همينطور باشن، اما در مجموع فكر مي‌كنم رويه خوبي براي زندگي ندارم و اين همه غصه داشتن و نگران بودن براي بقيه خيلي آزاردهنده است.

خيلي وقت‌ها به آدم‌هايي كه راحت زندگي‌ مي‌كنن و زياد رو خانواده‌شون حساس نيستن حسودي‌ام ميشه. خيلي تلاش كردم. خيلي هم فكر كردم اما نتونستم راهي براي مديريت احساسم پيدا كنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:49  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چند سالي ميشه يك راه قديمي براي كاسبي آد‌هاي بي‌بضاعتي كه پول خريد يا اجاره مغازه ندارند، دم نوروز خيلي جدي ميشه. خيابون ما از بالا تا پايين كلي بساط پهن ميشه. از شير مرغ تا جون آدمي‌زاد.

حتي مانتو و شلوارجين كه نياز به اتاق پرو داره هم توي خيابون فروخته مي‌شه. جنس‌هاي ارزان قيمتي كه البته اصلا كيفيت نداره اما اين سال‌ها كه اوضاع درآمدها و دخل و خرج خيلي خرابه، خيلي طرفدار داره. اينجا مردم خيلي مي‌خرند. يعني خيلي خريد مي‌كنند. اما در خيلي از موارد جنس‌هاي بي كيفيت و ارزان چيني. كه شايد هيچ وقت درست هم استفدده نشند.

ديشب چندتا پسر روسري و دامن مي‌فروختند. يكي از فروشنده‌ها از تاريكي پياده رو استفاده كرده بود و يكي از دامن‌ها رو پاش كرده بود و يك روسري هم سرش پوشيده بود و داد مي‌زد و مي‌خنديد. برام جالب بود. به خودم مي‌گفتم فقط خدا ميدونه كه اين بشر چقدر مشكل داره تو زندگيش. اما از اين فرصت براي شادي خودش استفاده كرده.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 13:59  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

عادتمه! هميشه هم‌جا همه چيزم رو جا ميگذرام. ديگه از مصطفي خجالت مي‌كشم. اين‌كه كليدم بمونه تو خونه و بيام بيرون يك چيز عاديه. تقريبا هر ده روز يكبار بايد ساعتي پشت در بمونم تا مصطفي برسه. ديروز كه بدتر از هميشه بود. تلفنم رو تو خونه جا گذاشتم. كليد خونه رو تو ماشين. ساعتم رو توي دستشويي اداره و كارت تلفنم رو كه براي مواقع ضروري دارم گم كرده بودم. هيچ جوري نمي تونستم به كسي خبر بدم كه پشت در مونده‌ام. به ناچار بعد از يك ساعتي منتظر شدن راه افتادم رفتم سر كوچه به سوپرماركت محل، ازش خواستم كه اجازه بده يك تلفن كوچيك بزنم. خيلي من من كرد. كمي غر زد و دست آخر گفت كه سرش شلوغه و نمي‌تونه كاري برام بكنه.!!!

 

خداي من! واقعاً وقتي آدم فرصت پيدا مي‌كنه كه يك كاري براي كسي كه خيلي مضطربه بكنه چرا از اين فرصت استفاده نمي‌كنه؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 10:23  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خنده داره! هم خنده‌دار و هم ناراحت كننده! شايد هم اشك آدم رو وقتي واقعاً درگيرش باشي دربياره.

به قول مامانم اين انقلاب و حكومت همه رو از هم دور كرده. باعث شده خيلي‌ها از هم فاصله بگيرن. بحث داغ مهموني‌ها فقط سياست است و تحليل‌هاي سياسي!

 

يه مادربزرگ دارم كه هم خيلي مهربونه هم خيلي سياسي. الان داشتم با مامانم صحبت مي‌كردم ديدم دلش گرفته. از مادربزرگم ( يعني مادر خودش) دلخور بود. مي‌گفت آدم‌ها رو دو دسته كرده: آدم‌هايي كه موافق رژيمند و اون‌هايي كه نيستند. اون‌هايي كه هستند بايد مدام تلوزيون ايران ببينند و شبكه خبر گوش بدهند. از رييس جمهور محبوب تعريف كنند و توي نمازجمعه و راهپيمايي‌ها پاي ثابت باشند. از همه بدتر توي مهموني‌ها فقط بايد حرف سياسي موافق بزنند و از جشن هسته‌اي و دستاوردهاي احمقانه تعريف كنند. به اسراييل بد و بيراه بگن و خيلي كارهاي ديگه كه اين روزها مي‌بينيم از بعضي آدم‌ها سر ميزنه!

اما اون‌هايي كه مخالفند و يا اصلا دوست ندارند دخالت كنند، بهتره اصلا حرف نزنن. حتي در مورد آب‌و هوا هم اگه اظهار نظر نكنند بهتره چون همه حرف‌هاشون يه جورهايي بوي مخالفت ميده.

امروز صبح مثلا شنيدم كه در مورد كسي كه از نبود تاكسي و اتوبوس توي محلشون شكايت كرده بود گفته كه تقصيره خودشه. تا چشمش دربياد. مي‌خواست نياد بالاي شهر خونه بخره. يك كم بره پايين‌تر!!

مي‌خندم وقتي مي‌بينم كه آدم‌ها اينقدر درگير پوسته شدند. و گريه‌ام مي‌گيره كه وقتي مي‌بينم كه مادربزرگمه و رفتارش مامانم رو ناراحت مي‌كنه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 13:32  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

روزهاي برفي يا باروني احساس مي‌كنم كه حداقل 10 سال جوونتر شده‌ام. ديگه اثري از خستگي روزمرگي‌هاي و تكرارها در من باقي نمي‌مونه. بي‌نهايت شادم و الكي حرف مي‌زنم، مي‌خندم و بلند بلند يه آواز رو زمزمه مي‌كنم. درست مثل امروز كه با يك نون داغ زير برف قدم مي زدم و شعر "در شب سرد زمستاني" رو مي‌خوندم.

 

واي خدايا! چقدر قشنگه! و من چقدر خوشبختم كه مي‌بينم. كه زنده‌ام و اين روزهاي قشنگ زمستوني رو مي‌بينم.

برف نو! برف نو! سلام! سلام!

بنشين خوش نشسته اي بر بام!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 10:25  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

امروز توي راه خونه به اداره از بيكاري نمي‌دونم چرا ياد دبيرستان افتادم. ياد اون موقع كه همه دخترهاي مدرسه تلاش مي‌كردن كه نشاني ويژه‌اي داشته باشن. نشاني‌اي كه اون‌ها رو از ديگران متمايز مي‌كنه. به راحتي سعي مي‌كردن كه شبيه بقيه نباشن.

 

 يكيشون رو به خصوص خوب يادمه. تلاش مي‌كرد كه بدون آدامس ديده نشه. هميشه سر كلاس، سر ناهار، زنگ‌هاي تفريح، سر برنامه صبحگاهي، هميشه در حال جويدن آدامس بود. اگر يك روز خداي نكرده بدون آدامس مي‌موند مثل معتادها زمين و زمان رو به هم مي‌دوخت تا از يك گوشه مدرسه يك دونه آدامس پيدا كنه. كاملا معلومه كه آدم ممكن نيست به آدامس اعتياد پيدا كنه اما وقتي تلاش مي‌كنه كه اون رو نشونه خودش قرار بده سعي مي‌كنه هيچ وقت بدون اون ديده نشه. حتي توي ماه رمضون با اين كه روزه ميگرفت اما آدامس هم مي‌جويد. مي‌‌گفت خودم رفتم از يك آخوندي پرسيده‌ام كه اگر مزه آدامس رفته باشه روزه را باطل نمي‌كنه. به همين خاطر بعد از افطار آدامس مي‌جويد و موقع خواب درش مي‌آورد و براي فردا نگاهش مي‌داشت!!!

 

يا يكي ديگه از بچه‌ها نشونيش رو يك شال گردن خيلي باريك و نازك انتخاب كرده بود. هيچ وقت بدون اون شال گردن نبود. هميشه اون رو دور گردنش از روي مقنعه مي‌پيچيد و حسابي هم ذوق مي‌كرد كه وقتي يكي از معلم‌ها ازش مي‌پرسيد جريانش چيه؟ ذوق مرگ ميشد كه اون متوجه نشاني اون شده و از فردا شال گردن رو محكم‌تر مي‌چسبيد.

مي دونم كه پيدا كردن نشوني كه تو رو از بقيه هم شكل‌هات جدا كنه توي اون سن خيلي طبيعيه. اما نمي دونم كدوم بهتره. شايد الان تو سي سالگي به نظرم خيلي بچه‌گانه بياد كه آدم يك همچون چيزهايي رو نشاني كنه و يا اصلا تلاش كنه با بقيه فرق داشته باشه، اما در مجموع فكر مي‌كنم كه بي نشاني بودن مثل حال و روزهاي امروز ما و گم شدن تو جنگل آدم‌هايي كه هر روز همه مثل هم سر كار ميرن، مثل هم لباس مي‌پوشن، مثل هم رستوران مي‌رن، مثل هم مهموني مي‌گيرن و خلاصه اداي همديگر رو درميارن اصلا خوب نيست. نتيجه‌اش اينه كه كم كم همه مثل هم فكر مي‌كنن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 15:51  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

من فكر مي‌كنم هيچ كسي بهتر و بيشتر از گوگول نتونسته روزگار مردم خودش و جامعه مسخره دوران خودش رو بفهمه و در موردش اونقدر كامل بنويسه كه تو با تمام وجودت اون وضعيت رو درك كني.

 

 

"يادداشتهاي يك ديوانه" رو تقريبا پارسال خوندم و از خوندنش بي نهايت لذت بردم. بعد از خوندن "مرشد و مارگريتا"كه به همان سال اول چاپش برمي‌گرده تقريبا هيچ كتابي من رو اينقدر مجذوب خودش نكرده بود. شايد دليلش همزاد پنداري با شرايطي است كه گوگول از كشورش در اون سال‌ها ترسيم كرده. درد مردم كشورش، وضعيت نابسامان فرهنگ، رقابت مسخره براي داشتن چيزهاي مسخره‌تر، افتخارات مضحك، پست‌هاي دولتي خنده‌دار و بدون كاربرد و تصاوير ديگه‌اي كه از روسيه اون سال‌ها ترسيم شده بي‌شباهت به وضعيت الان كشور ما نيست. شايد دليل اين‌كه تونستم اين كتاب رو دوبار بخونم همينه. البته هنوز هم دلم مي‌خواد كه بازهم بخونمش.

به اونهايي كه نخوندن كتاب رو توصيه مي‌كنم كه حتما بخوننش و به اون‌هايي كه خوندن توصيه مي‌كنم دوباره بخوننش.

 

البته کتاب های خوب رو مترجمان خوب ترجمه می کنند. ترجمه آقای دیهیمی مثل همیشه عالیه!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 7:56  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري                   شوق پرواز مجازي، بال‌هاي استعاري

 لحظه‌هاي كاغذي را روز و شب تكرار كردن              خاطرات بايگاني، زندگي‌هاي اداري

 آفتاب زرد وغمگين، پله‌هاي رو به پايين      سقف‌هاي سرد و سنگين، آسمان‌هاي اجاري

 عصر جدول‌هاي خالي، پارك‌هاي اين حوالي     پرسه‌هاي بي خيالي، نيمكت‌هاي خماري

 رونوشت روزها را روي هم سنجاق كردم         شنبه‌هاي بي پناهي، جمعه‌هاي بي قراري

 عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها            خاك خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري

 روي ميز خالي من، صفحه باز حوادث             درستون تسليت‌ها، نامي از ما يادگاري

                                                                                قيصر امين پور

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 6:48  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ديروز بعد از سال‌ها برگشتم دانشگاه. اونقدر هيجان‌زده بودم كه دست‌هام مي‌لرزيد. تپش قلبم رو مي‌شنيدم. وارد كه شدم انگار پام رو ابرها گذاشته باشم زير پاهام شل بود.

شايد براي بعضي‌ها خوندن اين احساسات من در مورد جايي كه در گذشته مدتي تجربه‌اش كرده‌ام عجيب و تا حدي غريب باشه. اما كساني كه مثل من بهترين تجربه‌هاي زندگيشون رو تو دانشگاه داشتند خوب مي‌فهمن كه من چي ميگم.

وارد كه شدم گريه‌ام گرفت. دلم مي‌خواست روي‌زمين زانو بزنم و ساعت‌هاي طولاني به در و ديوار خيره بشم. اما راستش رو بخواين بيشتر از اون همه نگاه غريبه ترسيدم. زماني بود كه به بركت چرخيدن صبح تا شب تو دانشگاه ( كه البته به نظر كار بيهوده‌اي مي اومد) از هر سوراخ سنبه‌اي سر در مي آوردم و حالا همه جاي دانشگاه برام آشنا بود و ازش كلي خاطره داشتم.

ديروز خيلي حسود شده بودم. كلي به حال بچه‌كوچولوهاي 86‌اي كه با كلي كتاب و كلاسور تيپ زده از توي كلاس‌هاي تالاري رياضي1 و فيزيك1بيرون مي‌اومدن حسودي‌ كردم. ديدم كه چقدر احساس مهم بودن مي‌كردن. من بهشون حسودي كردم.

واقعا حاضرم به اون روزها برگردم. روزهايي كه با همه سختي‌هاش به شدت شيرين بود. يه وقت‌هايي ميشينم فكر ميكنم كه اگه با همه ديدي كه امروز دارم به اون موقع برگردم چه كارها كه مي‌كنم. چه تصميم‌هايي كه درست مي‌گيرم.

خدايا چقدر دل‌تنگ اون روزهام.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 7:57  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ماه رمضان تقريبا تعطيل بودم. روزه نمي‌گرفتم اما چون ساعت كاري كم شده بود تراكم كاري خيلي بالا بود. اينجاست كه ياد حرف برادر دوستم مي‌افتم كه هر وقت من رو مي‌بينه مي‌پرسه: " اوضاع منچولباف خوبه؟!"شايد خيلي‌ها يادشون نياد يا اصلا ندونن كه منچولباف چي بوده اما جهت تذكر به آن دسته از دوستاني كه مي‌دونن چيه و به ريش ما كارمندان دولت كريمه مي‌خندن بايد عرض كنم كه سر من بيچاره واقعا توي اين اداره شلوغه. تو اداره ما يا آدم بيكاره يا خيلي كار سرش ريختن. حالت ميانه‌اي وجود نداره. خلاصه كارم بيشتر مانع شده بود تا ننويسم يا تو پست قبلي كه البته قديميه با دل پر فقط چند خطي بنويسم. به همين خاطر و در حضور همه از دوستاني كه اومدن و سر زدن و رفتن و كامنت گذاشتن و نگذاشتن و گِلِه كردن و ... عذرخواهي مي‌كنم. و نيز از دوستاني كه فرصت نكردم بهشون سر بزنم و صله رحم بجويم معذرت مي‌خواهم. اميدوارم ازين به بعد همسايه خوبي باشم و يكهويي بي خبر گم و گور نشم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 12:34  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

كارمندان دولت كريمه و فخيمه از اين به بعد مي‌تونن تو خونه بخورن و بخوابن و حقوق خودشون رو ماهيانه دريافت كنن. چي مي‌تونه ازين خنده‌دارتر باشه كه توي يه همچين مملكت گل و بلبل و تنبل‌پروري انتظار پروش حتي كدو و گوجه فرنگي  از اين مردم باشه چه برسه به سلاح صلح آميز بمب اتم.

 امريكا خوش بخواب كه ما هم خوابيم. نگران چي هستي؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 9:34  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مگه من بهت هزار بار نگفتم؟! تو که خودت بهتر باید بدونی. مطمئنم که خودت رو زدی به نفهمیدن یا حتی نشنیدن.

ببینم اصلا گوشت با من هست یا نه؟ حواست کجاست؟ فکرت این دفعه پیش کیه؟ مگه من آدم نیستم. خوب من هم آدمم. مگه  نه؟!

بهت هزار بار گفتم. تحمل درد دیگران رو ندارم. درد رو فقط برای خودم ازت گدایی می کنم. خود خودم. نمی تونم درد کسی رو که دوستش دارم ببینم. نه درد- نه ناراحتی-نه هیچ چیز غم انگیز دیگه.

تو که بهتر من رو میشناسی. اگه فقط خودم قرار باشه درد بکشم میکشم. صدام هم در نمی آد. اعتراضی هم ندارم. اما اگه پای یکی که دوستش دارم به میون بیاد قاطی می کنم. جیغ می زنم. ناله می کنم. خودم رو به در و دیوار می کوبم. بی تابی می کنم و بالاخره مثل ابر بهار گریه می کنم.

اما اگه تو درد کشیدن تنها باشم و دردم انحصاری باشه فقط و فقط احساس می کنم که پرنده تو دلم توی یک تنگ آب داره خفه می شه. تنگی که اونقدر کوچیکه که نمی تونه بالهاش رو تکون بده و بال بال بزنه.

من درد رو فقط برای خودم می خوام. تو که بهتر می دونی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 17:44  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دیروز راننده تاکسی ای که باهاش رفتم خونه کر و لال بود. بهش که دقت کردم دیدم محدودیتش زیاد هم براش بد نشده. به راحتی نمی تونست منظورش رو در مورد کس دیگه ای با همکارش بیان کنه و اینطوری از فضیلت غیبت و بدگویی محروم شده بود. توفیق اجباری! وقتی هم همکاراش توی خط مسخرش می کردن و یه چیزهایی در موردش بلغور می کردن متوجه نمی شد و طبیعتا دلگیر هم نمی شد.

رادیوی ماشینش رو هم که البته بهش هیچ احتیاجی نداشت به کل از ته درآورده بود و جاش چند شاخه گل مصنوعی گذاشته بود. نه از بوق استفاده می کرد نه متوجه بوق بقیه ماشین ها می شد. بنابراین خیلی راحت می پیچید جلوشون و متوجه اعتراضهاشون هم نمی شد.

طبیعتا توی زندگیش هم این محدودیتش کلی راحتی بهش داده بود. در مجموع میون اون همه راننده تاکسی عصبی و بداخلاق و هوار هوار کن که توی اون خط کار می کنن این یکی کلا از دنیا مرخص بود و خیلی راحت رانندگی می کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 13:14  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin