راستي باتوم رو از كجا ميشه خريد؟
راستي باتوم رو از كجا ميشه خريد؟
نوبت شماست چراكه ما به پشتوانه شما و برای رسیدن به آزادی به موسوي راي داريم. اعتراض كرديم. كتك خورديم. امروز نوبت شماست. ما منتظريم.
آقاي خاتمي امروز نوبت شماست.
من سردمه . نه از اينكه مي ترسم روند ركود فعلي كشورمون ادامه پيدا كنه
نه از اينكه از به راه افتادن جنگ مي ترسم
نه از اينكه فكر مي كنم امروز جواب همكار بسيجي ام رو چي بدهم كه به من مي گفت اگه موسوي انتخاب بشه اسلام به خطر مي افته.
سردمه نه از اين بابت كه تقريبا آمار تحصيل كرده ها و با سوادها و روزنامه خون ها و... كه به احمدي نژاد ديدم دارن راي ميدن صفر بود.
من سردمه
سردمه از اين بابت كه فكر ميكنم به شعورم توهين شده .
سردمه چون نگران بچه هايي ام كه اين چند روز با چه دلخوشي اي اومدن تو خيابون و خوندن: سر اومد زمستون!
سردمه و خيلي هم سردمه
دلدارم بيا
دل ميل تو داره
سزاوارم بيا

ديروز اومدم برم خريد گفتم براي اولين بار برم قصابي محل(!) گوشت بخرم. وارد كه شدم اولين چيزي كه بعد از رديف گوسفندهاي پوست كنده توجهم رو جلب كرد، جمله "well come to your shop" بود كه با يك خط وسترني ( از همون خط كه توي فيلمهاي وسترن بالاي تنها بار شهر نوشته بود SALOON) روي يخچال نوشته شده بود . متهم نشم به بيسواتي زبان خارجي، اون آقاهه welcome رو مثل خيلي جاهاي ديگه از جمله برخي پادريهايي كه توي آپارتمانها ديده ميشه اينطوري نوشته بود. از اين بگذريم كه هدفم به رخ كشيدن سطح دانش بالاي من در زمينه زبانهاي خارجي نبود كه صدالبته بر همگان واضح و مبرهن است كه من چه استعداد درخشاني دارم توي اين زمينه. با خودم فكر كردم اگه يك بخت برگشتهاي يك روزي از خارجستان گذرش بيافته به اين قصابي با خودش چي فكر ميكنه. بعد خيالاتم مثل هميشه به راه افتاد
و يك توريست خارجي رو با همون كلاه معروف (از همونها كه تلوزيون وقتي ميخواد بگه طرف توريسته سرش ميگذاره) ديدم كه دوربين به گردن و كوله پشتي به دوش وارد مغازه قصابي شد و بعد از ترسيدن از همون گوسفندهاي پوستكنده، نگاهش به اين جمله افتاد. با تعجب جمله رو از سر تا تهاش چندبار خوند. بعد با خودش فكر كرد كه شايد well come همون welcome خودشونه. اما هرچي فكر كرد نفهميد كه اين مغازه چطور جزو اموال و داراييهاي اون شده. همه اين مدت قصاب مهربون محل با اون پيشبند چرب و چيلي به همراه گربهاش بدون پلك زدن به يارو زل زده بودند. البته مابين اين زل زدن، قصاب يكي دوبار فرصت كرد بدون چشم برداشتن از خارجيه(!) بره سمت تلفن از قضا چرب و چيلي مغازه و اول شماره داداشش اينا و بعد شماره مامانش اينا و بعد هم شماره منزل (!) رو بگيره و بگه كه چه سعادتي شامل حال قصابي شده. و خيلي سريع در حالي كه مرتب به اونها ميگفت كه بايد زود قطع كنه يكي دوتا كلمه از بچه برادرش انگليسي ياد گرفت.
گوشي رو كه گذاشت يكراست رو كرد به طرف خارجيه(!) و بعد از يك "hello" اساسي با استرس شديد روي" l " همون جمله معروف روي يخچالش رو كه از حفظ كرده بود با طمانينه ادا كرد:"well……..come…….to……..your………shop". طرف هم با يك لبخند (از همون لبخند معصومها كه شما رو مجبور ميكنه هميشه بگيد كه اين خارجيها خيلي سادهاند) گفت "." pardon ?"
قصاب مهربون با نگاه متحير نفهميد كه در جواب چيبايد بگه. پس با خودش فكر كرد كه شايد ميپرسه كه گوشتها تازه اند؟! بنابراين به مدد كتابهاي انگليسي مدرسه جواب داد كه: this today . بعد منتظر نتيجه شد كه يارو چپ چپ اما باز باهمون لبخند معصوم( كه صذ البته من اعتقادي به معصوميتش ندارم) به قصاب زل زد. من كه فكر ميكنم هنوز داشت به جمله روي يخچال مغازه فكر ميكرد كه معنيش چي مي تونه باشه. چند ثانيه رو در و ديوار چشم چرخوند و بعد در حالي كه چند جمله خارجي شامل يكي دو تا nice رو به زبون آورد از مغازه خارج شد.
تا عصر همون روز هر وقت از جلوي مغازه قصاب بينوا رد ميشدي ميديدي كه يا داره پاي تلفون راپورت ماجراي بازديد يك گروه توريست خارجي رو از مغازهاش ميده و يا همسايهها دورهاش كردند و اون داره از صحبتهايي كه با توريسته كرده و جملاتي كه بينشون رد و بدل شده صحبت ميكنه. حتي يكي دوبار هم ديده شد كه به اين موضوع اشاره كرده كه طرف دعوتش كرده كه بيا آمريكا جبران ميكنيم!
الگوريتم مراحل بعدي اينه:
۱. فكر كردن به رفتن يا نرقتن(در صورت منصرف شدن از چرخه خارج ميشيم و ميشينيم سرجامون)
۲.پول جور كردن براي سفر به كشورهاي دوست و برادر همسايه جهت اخذ ويزا
۳.انجام سفر(در صورت اخذ ويزا به مرحله بعد راه پيدا ميكنيد. در صورت عدم موفقيت به مرحله ۲ و يا چه بسا به ۱ ميپريم)
۴.ترتيب خونه و مايملك رو در ايران بدهيم.
۵. پول جور كنيم كه با خودمون ببريم.
۶.بالاخره بليط و پرواز
۷.آغاز دردسر بزرگ درس خواندن-(در اين قسمته كه هر آينه و دم به دم به خودمون لعنت ميفرستيم كه اين چه غلطي بود كه ما كرديم.)
اين هفت خوان رو بگذرونيم ايشالاه تازه ميشيم يك دانشجوي ساده.
به هر حال امروز يكي از اون روزها بود. كارشناس برنامه يكي از آقايون روحاني اي بود كه اين روزها به مدد برنامه هاي تلوزيوني خيلي معروف شده. بحث سر موضوع تكراري تهاجم فرهنگي بود كه آقا توضيح داد كه تكنولوژي اگر همراه با شناخت وارد نشه خيلي ميتونه مخرب باشه. مثلا همين آشپزخانه اوپن(!!) ( خودتون رو خيلي درگير نكيند با اينكه آشپزخانه مدرن چرا مظهر تكنولوژيه!!). آقاهه گفت كه همين آشپزخانه اوپن كه وارد خونه ها شد به عنوان بخشي از تكنولوژي غربي(!) خيلي چيزها رو با خودش آورد مثل اختلاط بيش از حد و نامعقول (منظور اين بود كه خانم خانه كه بايد توي آشپزخانه باشه حالا ميتونه مهمان ها رو ببينه و زياده از هم با هم صميمي بشن(!)) و يا اثر ديگه اش اينه كه به دنبال خودش دست دادن زن و مرد رو با هم مياره(اين ديگه خوب معلومه. شما وقتي در آشپزخانه اوپن مشغول كاريد وقتي مهمان آقا به خونتون مياد از بالاي كانتر به هم دست ميديد ديگه
و اين خيلي مخربه) و يا از چيزهاي ديگه اي كه به دنبال خودش مياره كانتر و ميز باره كه خوب به دنبال خودش طبيعيه كه فساد و فحشا رو مياره.
پناه بر خدا. خدايا به دادمون برس![]()
ازش خوشم میاد فقط به خاظر اینکه تو هیچ چهارچوبی نمی گنجه. از قیود آزاد شده و موسیقی اش و اشعار موسیقیش از هر تعلق و تقیدی آزاده.
درست به همین دلیله که از موسیقی محسن نامجو خوشم میاد. تونسته هنجارهایی رو که بقیه برامون تعریف کردن رو بشکنه و برای خودش یک موسیقی و سبک درست کنه که توش هیچ تقیدی نیست و بوی آزادی درست و حسابی می ده. درست به همین دلیله که وقتی توی خیابون به آهنگهاش گوش میدم دلم میخواد داد بکشم و بدوم و حس آزادی رو با تمام عناصر وجودم مزه کنم. حسی که از خوندن اشعار مولانا هم بهم دست میده.
ای لولیان! ای لولیان! یک لولیی دیوانه شد طشتش فتاد از بام ما نک سوی مجنون خانه شد
همه هنرمندهایی که کارشون به دلمون میشینه از این چهارچوب ها و قیود آزاد شده اند. چهارچوب هایی که بقیه برامون درست میکنن و ما مجبوریم کل نقش زندگی مون رو بر اساس اونها ببندیم و ازشون پیروی کنیم و بعد از یک مدتی هم خودمون مدافع اون تقیدها و تعلق ها میشیم. این نه فقط توی هنره که توی زندگی معمولی و انتخاب نوع برخورد و رفتار خیلی پررنگ تره.
نمونهاش اداره كوچيك ماست كه فقط چندتا آدم تحصيلكرده توش كار ميكنند. اين روزها فقط درگيري و دعواست. همه به هم ميپرند. كم مونده همديگر رو گاز بگيرند. مسايل خيلي كوچيكه اما اينقدر اعصابها به هم ريخته كه دعواها بالا ميگيره.
اين روزهاي درگيريم. بعد از كلي فشار و اعصاب خردكني و اخراج همكارانمون، يك نامه به دفتر وزير و مدير عامل شركت اومده و البته به خيلي مديريتهاي ديگه هم فكس شده با اين مضمون:
مدير اين بخش نالايقه، رفتارش غير انسانيه. تا حالا چند نفر رو اخراج كرده. مدام تهديد میکنه. رفتارش با كارشناسان با سابقه بخش خيلي بده.
اين نامه لرزه به تن مدير ما انداخت. دونه دونه بچه ها رو صدا كرد و با هاشون برخورد كرد كه چرا اين رو نوشتهاي. وقتي هم كه اونها اظهار بي اطلاعي كردند، مجبورشون كرد كه زير همون نامه رو امضا كنند كه اونها اينكار رو نكردند. ارعاب و تهديد . فقط همين. البته بچه های ما همه این کار رو کردند. حالا نوبت منه.
باید برم
از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون! اين چند ماه درگير كارهاي درخواست پذيرش كردن هستم. سر پيري و معركه گيري! بعد مدتها حالا يادم افتاده برم درس بخونم. البته نميدونم كه پذيرش ميگيرم يا نه؟ اما ميخواهم كه تلاشم رو بكنم و به اين دغدغه چندساله پايان بدم. مدتهاست كه به درس خوندن توي بلاد كفر(!) فكر مي كنم اما تا به حال براش كاري نكرده بودم. خبر ميدم هر نتيجهاي كه گرفتم.
دنبال اين كارها كه بودم متوجه شدم از ۵ سال پيش كه ما درسمون تموم شد تب تند رفتن خيلي شديدتر هم شده. دانشگاه ما كه اداره دانشآموختگانش كلي سيستماتيك شده. سه چهارتا خانم تمام وقت در خدمت عزيزاني هستند كه دنبال آزاد كرن مدركشون اومدند. يك سيستم نوبت دهي راهافتاده با كلي كارتهاي رنگي كه هر كدومش به يك معناست. حالا هر وقت اونجا ميري يك عالمه آدم توي صف نشستند و منتظرند.
توصيه نامه از استاد گرفتن كه ديگه مراسميه. پيش هر استاد كه ميري سرش شلوغه با اين توصيهنامه نوشتن. هزار نفر قبل از من فرمهاشون رو تحويل داده بودند به استادها. البته بازهم استادهاي بيچاره كلي كمكم كردند و از اين بابت بهشون مديونم.
دوباره! معلوم نيست كه چه نتيجهاي ميگيرم اما هر اتفاقي افتاد اينجا مينويسم.
دارم كتاب "آبلوموف" رو ميخونم.
از اون موقع كه شبكه چهار يك تله تياتر قديمي و سياهسفيد و پوسيده رو به نام "آبلوموف" نشون داد، خيلي خوشم اومد و به شدت دنبال كتابش بودم. تله تياتر "آبلوموف" از ترجمه خيلي روان با دوبله بسيار عالي برخوردار بود. اونقدر كه باعث شد مدت زيادي دنبال كتابش بگردم كه بالاخره چندماه پيش پشت ويترين يك كتابفروشي به طور تصادفي ديدمش و خريدمش. ولي همون موقع خيلي خوشحال نشدم. با كمال احترام به آقاي سروش حبيبي(مترجم عاليقدر)، چون ديدم كه ترجمه ايشونه خيلي ناراحت شدم. فكر ميكنم به اندازه زيادي وقتي متني به زباني بيگانه ترجمه ميشه، فهم و درك منظور نويسنده پشت حجاب زبان جديد مخفي ميشه، حالا اگر مترجم از ادبيات پيچيدهاي استفاده كنه، اوضاع بدتر هم ميشه. متون ترجمه آقاي حبيبي هم اين مشكل رو داره. ادبيات قوي ايشون سرشار از استعارات و كنايات فراوان، فهم منظور نويسنده اصلي رو مشكل كرده. چندسال پيش "كتاب نارسيس و گلدموند" رو با ترجمه ايشان خريدم. تقريبا تا نصفههاي كتاب با زحمت فراوان و فقط از روي رودربايستي با خودم، خوندم. اما اوضاع اونقدر پيچيدهبود كه ادامه دادنش سخت بود. حالا اين آبلوموف هم، با اينكه واقعاً كتاب سختي نيست داره به اون سرنوشت مبتلا ميشه.
كتاب "يادداشتهاي يك ديوانه" گوگول با ترجمه روان و نزديك "خشايار ديهيمي" و كتاب "مرشد و مارگريتا" با ترجمه عالي "عباس ميلاني" از اون معدود ترجمههايي هستند كه ذاتاً "هموار"ه و فكرت رو به راحتي با خودش ميبره. نياز نداره كه كلمات فارسي مهجورش رو بازهم توي ذهنت ترجمه كني و يا كلي به خودت زحمت بدهي تا بفهمي اين جمله پيچيده منظورش يك عبارت خيلي ساده است. بابا قرار نيست كه شعر بگيم.
مدیر واحد عوض شد. یک مدیر دوست داشتنی و باسواد جاش رو داد به یک آدم بی سواد و دیوانه. آدمی که پیش از این حتی یک منشی هم نداشته الان شده مدیر یک واحد فنی با ۲۰ تا مهندس با سابقه. همه رو دیوونه کرده. خله (من خیلی عصبانی ام). راه میره به همه گیر میده. کاش یک کم میدونست که چی می خواد. راه می ره و میگه من راضی نیستم وقتی هم ازش می پرسی نمی دونه چی می خواد. سواد درست حسابی نداره. زبان بلد نیست. افتضاحه! من خیلی عصبانی ام. اشک همه رو با حماقت هاش درمیاره. همه راه میرن و فقط نفرینش میکنن.
خیلی سخته که آدم با یک آدم احمق و نادان کار کنه.
همه اینها علت ننوشتن من نبود. امتحان زبان هم داشتم که باعث بود حوصله نداشته باشم. زحمت زیادی براش نکشیدم. اما وقتی فکرم درگیر کاری باشه هم چیز دیگه رو متوقف می کنم.
اما حالا به بعد باز هم می نویسم.
رويا من رو دعوت كرده به بازي حساسيتها (فكركنم بزرگ و كوچيكش خيلي فرق نكنه)
من كلا از خيلي چيزها بدم ميآد. يعني خيلي چيزها اعصابم رو خرد ميكنه. طوري كه حسابي عصبي ميشم
۱. از اينكه يك نفر آدامسش رو پر سر و صدا بخوره و از اين تقتقهاي رگباري زير دندونش دربياره سرم رو ميخواهم بكوبم به ديوار.
۲. از اينكه يه نفر فكركنه كه من خرم خيلي حرصم درمياد. هميشه هم يه جوري بهش ميفهمونم كه خر خودتي!!
۳. از اينكه يه نفر هي از خودش و مامان و باباش و يا بچه نابغهاش تعريف كنه خيلي حرصم ميگيره. و البته اگه اينكار رو با ظرافت خاص و به طور غير مستقيم انجام بده خيلي خيلي بيشتر.
۴. از اينكه يه نفر جوراباش رو تو نشيمن دربياره بعدش هم گوله كنه بندازه زير مبل هم خيلي بدم مياد.
۵. حساسم به اينكه غذايي كه با زحمت پختم رو كسي نخوره و يا كم بخورند. البته اين بيشتر شبيه زورگوييه تا حساسيت!
و خيلي حساسيتهاي ديگه كه الان يادم نميآد.
امروز حدود ساعت 1 بود كه دوباره يك مخترع زنگ زد و بيشتر از نيم ساعت پشت تلفن تقريبا ميخوام بگم كه چرت و پرت گفت.
از وقتي توي اين اداره اومدم به طور متوسط روزي يك مراجعه كننده حضوري، تلفن و يا نامه داشتهام كه يك نفرادعا كرده محصولي ساخته كه مصرف انرژي رو تا خدا درصد كاهش ميده. همشون هم به يمن بركت وجود يك اداره ثبت اختراعات و مالكيت معنوي كه اصلا هيچ ديدي تقريبا از هيچ چيزي نداره يك گواهي ثبت اختراع زير بغلشونه. از اونجايي كه بيشترشون هم از دنيا بيخبرند فكر ميكنند كه داشتن يك گواهي ثبت اختراع از اون اداره يعني اينكه الان اونها يك نابغه هستند و دولت هم بايد ازشون حمايت كنه و پول بهشون بده.
همين پارسال بود كه يكيشون برامون يك دردسر اساسي درست كرد. بعد از اينكه از ما جواب منفي شنيد (آخه با فويل آلومينيوم و رنگ سياه ساختماني آبگرمكن خورشيدي درست كرده بود) كار را به رهبري و رياست جمهوري و مجلس و انواع و اقسام سيستمهاي بازرسي و حسابرسي (كه تعدادشون هم كم نيست) كشاند. حالا بيا و به آقايون ثابت كن كه طرحش مزخرفه و جواب نميده. آخرش هم بهمون بست كه زد و بند داريم و...
خوب همه چيز بايد توي اين مملكت به هم بياد.
سر همين قضيه بود كه با همكارم يك بحث طولاني راه افتاد در مورد اينكه كلا علم و گسترش مرزهاي علم توي اين مملكت ادعاي مزخرفيه و مثل هر چيز ديگه اينهم فقط انگيزهاي براي پول درآوردنه.
همه اين مخترعين تقريباً بيسوادي كه سراغ ما ميان فقط سراغ پول رو ميگيرن.