تبليغاتX
یک دانه شن

یک دانه شن

خوب بعد از مدت ها دوباره اینجام. یک کم امتحان و کمی مشق و از همه مهمتر کار آزمایشگاهی فرصت قکر آزاد بهم نداده بود.

اینجا پاییز شده. پاییز زیبا و دوست داشتنی. از اون پاییزهای دوران بچگی که پر از برگ های رنگی بود. پاییزهای تهران مدت ها بود که فقط برگهای مرده قهوه ای داشت. اما اینجا الان هزارتا رنگ همه درختها رو پوشونده. هزارتا نارنجیُ هزار تا قرمز ُ هزار تا زرد ناز. بارون هم که تا دلت بخواد. زیبا و فراوان.

خلاصه کلی پاییزه و من اونقدر سرم شلوغ بوده که از کنار این همه زیبایی فقط عبور کردم. منتظرم تا کمی اوضاع آروم شه تا دوباره بنویسم شعر بخونم و زیر باروون قدم بزنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 20:49  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

گفته بودم که اینجا هم اشتباهات اداری زیاده ولی نگفته بودم اینجا این اشتباهات خیلی وقتها برات گرونتر تموم میشه. مثالش همین چند روز پیش بود که دوستم به دلیل اشتباه پلیس مرز امریکا و کانادا که بهش گفته بود که ویزاش برای چندبار ورود به امریکا معتبره و حتی یک برگه نوشته بود و به پاسپورتش الصاق کرده بود؛ بلیط خریده بود و هتل رزرو کرده بود و با خیال راحت اومده بود فرودگاه که بعد از ۴ ساعت الافی (شاید هم علافی) بهش گفته بودن که این برگه بی معنیه و کی گفته که میتونه بره امریکا. بیچاره دوستم سر این ماجرا حدافل ۳۰۰-۴۰۰ دلار ضرر کرد.

یا یک دوست دیگه ام که الکی یک کارمند گیج اداری دانشگاه بهش گفته بود که باید مدارکت بره ارزیابی بشه و این بیچاره هم ۳۰۰ دلار داده بود برای ارزیابی که بعدا فهمیده بود که  ضرورتی نداشته.

حالا من دارم درس میگیرم. یاد میگیرم که این سیستم خیلی وقتها قابل اعتماد نیست. یعنی یک کمی باید شک کنی وقتی توی سیستم چیزی بهت میگن.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 21:29  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

برام دور از انتظار بود اما مثل ایننکه واقعیت داره. اینجا هم مثل هر کشور دیگه دنیا و از جمله ایران خودمون کارهای اداری مسخره ای داره و کارمندهای ناواردی که خیلی وقتها به دردسر می اندازنت. اما خوب راهش رو بلدند وقتی خرابکاری می کنن و تو رو توی دردسر می اندازند:

۱. اگه ببینن که زبان دومت انگلیسیه خیلی راحت بهت می گن که ما سعی کردیم براتون توضیح بدیم اما حتما شما متوجه نشدین.

۲. مخصوصا اگه خارجی باشی که برات دلایل بی منطق اداری میارن که هم تو و هم خودشون خیلی خوب می دونن که چرت میگن.

۳. با زبان معذرت خواهی مفصل حسابی تو رو توی رودربایستی می اندازند مخصوصا اگه شرقی باشی.

اینها رو گفتم چون دیروز به طور ناگهانی موقع خرید متوجه شدم که کارت دبیتم کار نمی کنه. اولش فکر کردم شاید سوخته و چیزی شبیه اون، چون تو ایران چندباری سرم اومده بود. شانس آوردم کمی پول نقد همرام بود که حساب کنم. لومدم بیرون و رفتم شراغ اولین شعبه ای که ازون بانک میشناختم. وارد شدم خانوم اول یک چندتایی تلفن زد و بعد خیلی راحت گفت که خانم شما حسابتون بسته شده. با تعجب نگاش کردم و زسیدم دلیلش رو. اون هم خونسرد گفت که شما از منطقه "high risk area" هستید. خیلی بیشتر بهم برخورد. توی دلم بهش گفتم که "عمت مال اون منطقه است". خیلی عصبانی بودم. بهش گفتم که می خوام رییسش رو ببینم. بعد از مدتی انتظار رفتم پیش رییسش.

و ازش پرسیدم که چرا موقعی که من حساب رو توی اون شعبه دیگه باز کردم کسی چیزی به من نگفت. گفت این اتفاق به این دلیل افتاده که شما که آیرنین هستید. با عصبانیت تصحیح کردم :"ایرانین". خیلی خونسرد پرسید: "میخوای با همون کارمند اون بانکه صحبت کنی؟" می دونستم فایده ای نداره اما قبول کردم. شمارش رو گرفت. فقط ازش سوالم رو پرسیدم. اون هم خونسرد گفت که اون موقع نمی دونسته و بعدا بهش خبر دادن و این یک سیاست نرمال بانک و کلی چرت و پرت دیگه. آخرش هم معذرت خواهی که ببخشید دو ماه وقتتون تلف شد!! 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 12:17  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

وقتی داشتم می اومدم با خودم فکر می کردم که یک فرصتی پیش اومده که بتونم به آرزوی همیشگی ام که نوشتن بوده برسم و توی خلوت غربت بشینم و بنویسم. اون موقع نمی دونستم که اینقدر سرم شلوغ میشه که وقت سر خاروندن هم پیدا نمی کنم. الان هم از این خیلی ناراحتم و امیدوارم که موقت باشه.

خوب من که زیاد از سفر خوشم نمی اومد توی این دوماه دوبار رفتم سفر. اولیش که خوب تالاهاسی بود توی فلوریدا و همون اوایل اومدن بود و دومین همین هفته بود که رفتیم رالی رو ببینیم توی کارولینا. هر دوتاش هم البته به خاطر دانشگاه بود.

از رالی خوشم اومد. به نظرم به خاطر آرومیش فرصت بیشتر بهمون میده. بر عکس آتلانتا. فکر می کنم که فشار هم کمتر بشه اونجا و شاید و امیدوارم که اونجا بتونم بنویسم.

رالی پر از دریاچه است و کلا سبزه. حتی توی دانشگاه هم دریاچه داره. برای ما که از خاورمیانه میاییم دیدن سبزی خیلی هیجان انگیزه.

حالا باید تا آخر ترم اینجا بمونم بعد ببینم خدا چی میخواد.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 0:4  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

از وقتی از ایران خارج شده ایم خبرهای ایران رو کاملتر و سریعتر دنبال می کنیم. اینجا هزاران هزاران کیلومتر دورتر از ایران وقتی خبری رو میشنویم دردی عمیقتر تمام وجودمون رو میگیره. تقریبا نفسم میگیره وقتی میخونم و میشنوم که ایران چه خبره. می دونم این خاصیت زندگی در غربته اما شرایط کشور ما هم الان خاصه.

ایران نا آرومه و من شرمنده ام که اینجام. شرمنده ام که دور از وطنم توی اینور دنیا در کمال آرامش سر کلاس میرم و درس میخونم. شرمنده ام که بچه های اون خاک توی زندون شب و روز ندارن و من اینجا دارم می خونم که اربیتال D  چطور رفتاری داره؟؟؟؟

 شرمنده ام که دستم به جایی نمیرسه. خواستم بنویسم که تورو خدا برین توی راهپیمایی شرکت کنید. دیدم بیشتر خجالت میکشم. خواستم از زندگی معمولم اینجا بنویسیم دیدم حسابی شرمنده میشم. زندگی توی غربت خیلی سخته وقتی کشورت اشغاله.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 8:21  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دیروز که داشتم از دانشگاه برمی گشتم از ساختمون که بیرون اومدم یک دفعه متوجه شدم بیرون سیزده به در شده. یک عالمه آدم که همه لباس سفید پوشیدند و توی محوطه دانشگاه هرجا چمنی بوده بساط پهن کردند و باربیکیو راه انداختند و بازی می کنند. یک چیزی کاملا شبیه سیزده به در خودمون. به همون اندازه که بچه های دانشجو به چشم می اومدند آدم های بزرگ هم سن و سال مامان و بابا ها دور هم جمع شده بودند. همه هم لباس سفید پوشیدند. ظاهرا از ظهر اونجا بودند.

طاقت نیاوردم که نفهمم چه خبره و به جای سوار شدن به اتوبوسها راهم رو کج کردم به سمت اونها و بینشون قدم زدم اما باز نفهمیدم جریان چیه. پس شماره یکی از بچه های اینجا رو گرفتم که خیلی ساله اینجاست و اون برام توضیح داد که امروز بازی فوتبال (البته از نوع امریکایی) بین تیم این دانشگاه و یک دانشگاه دیگه است. اینجا خیلی تعصب دارند روی تیمشون و چون امروز تیمشون سفید پوشیده همشون سفید تن کردند. این خانوم آقاهای سن بالا هم جورجیا تکی های قدیمی هستند . از ظهر میان اینجا پیک نیک و تا ساهت ۸ که بازی شروع میشه آبجو می خورند و همبرگر باربیکیو میکنن و خوش میگذرونن. بعد همه با هم میرن سر بازی.

اتفاقا استادیم اصلی جورجیا تک نزدیک خونه ماست که اگر بازی باشه صدای هیاهو و بلندگوهای توی خونه ما میاد. بنابراین ما دیشب تا ساعت ۱۱ برنامه داشتیم. انگار فوتبال توی آشپزخونه ما بود!!

ولی کلا من اینجا به این نتیجه رسیدم که امریکایی های اینجا کسی مثل ایران درس نمی خونه و برای بیشترشون دانشگاه فقط تفریحه. فقط دنبال بهونه هستند که پیک نیک راه بندازند . باربیکو کنند و آبجو بخورند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 19:30  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خوب. مثل این که قضیه کاملا جدی است و من باید مثل ... درس بخونم. برای من که هیچ وقت درس خوندن رو جدی نگرفته بودم حتی تو شریف، الان یک کمی سخته. چون اینجا جورجیا تک، دومین دانشکده مکانیک و بزرگترین اونها، همه جدی هستند.

الان از کلاس یک استاد اتفاقا ایرانی میام که از قضای روزگار از همه جدی تره و از اول تا آخرش فقط کلی فرمول عجیب مربوط به مدل های وحشتناک اربیتال های اتمی روی تخته می نویسه که من به غیر از فهمیدن اصل موضوع اصلا نمی دونم که این علایم ریاضی چه معنی میدهند. خلاصه از اول تا آخر کلاس برای اینکه استاده نفهمه که من هیچی نمی فهمم، سرم رو میندازم پایین و از روی تخته فقط کپی می کنم. کاری که توی ایران اصلا انجام نمی دادم. اونجا فقط دو جلسه اول جزوه می نوشتم.

به هر حال الان مجبورم که همه چیز رو جدی بگیرم. به خصوص الان که مشکل زبان نفهمی هم دارم.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 0:21  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بالاخره خونه گرفتیم و منتقل شدیم. اینجا هم مثل تهران خونه گرفتن خیلی سخته. به خصوص برای ما که با مناطق شهر هم اشنا نیستیم و نمی دونیم کجا خوبه کجا بد. اما ما بالاخره یک جایی نزدیک دانشگاه پیدا کردیم که اتفاقا جای بدی هم نیست. طبقه یازدهم روبروی برج های بلند آتلانتا و به خصوص بلندترین برج اون.

کسانی که خونه رو ازشون اجاره کردیم یک زن و شوهر قرقیز بودند که البته خودشون هم اینجا مستاجر بودند و ما در واقع اینجا دست دوم هستیم. البته واقعیتش اینه که دست سوم چون صاحب خونه اونها هم مستاجر کسی دیگه ایه. اینجا این خیلی مرسومه بین دانشجوها.

گفته بودم که این شهر خیلی سیاه پوست داره. توی خیلی از خیابون ها که فقط اونها زندگی می کنن. اما چیزی که توی دانشگاه جورجیا تک خیلی بیش از هرچیز توجه من رو به خودش جلب می کنه آمار خیلی خیلی پایین اونهاست. تقریبا میشه گفت اصلا اینجا دانشجو نیستن اما نیروهای خدماتی و دفتری همشون تقریبا به این گروه تعلق دارن. این یک کم من رو اذیت می کنه. اوایل فکر می کزدم به خاطر شهریه بالای این دانشگاهه اما بعد فهمیدم که خیلی از دانشگاه های اینجا برای دانشجوهای سیاه پوست سهمیه و کمک هزینه تحصیلی دارند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 3:57  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خوب بعد از مدت ها اینجا می تونم بنویسم.

ما تقریبا ۱۰ روز پیش رسیدیم. فرودگاه آتلانتا  خودش یک شهره. با مترو داخلش جابجا میشن. البته خوشبختانه خیلی سریع کارمون اونجا تموم شد و بعد اومدیم توی شهر . آتلانتا شهر بزرگیه. مثل تهران پر تراکم نیست اما خیلی پهناوره و البته سرسبز. تقریبا همه خونه ها حیاط پشتی دارن. از همون ها که توی فیلم ها نشون میده. این شهر خیلی سبزه. اما خوب مثل بقیه شهرهای جنوب آمریکا ناامنی و البته بیشتر از اون احساس ناامنی وجود داره. نه از اون نوعی که توی شهرهای بزرگ ایران می بینی. از یک نوعه دیگه. اینجا کسی قفل فرمون نمی زنه به ماشینش وقتی می خواهد بره یک دونه نون سنگک بگیره. شب ماشین ها رو همینطوری میگذارن بیرون. اما خوب کسی در برخی نقاط شهر جرات نمی کنه پیاده بره. تقریبا شب ساعت ۶ به بعد اگه هوا تاریک بشه کسی جرات بیرون رفتن نداره. البته من خودم معتقدم که بیشتر احساس نا امنی وجود داره.

خود آتلانتا اصلا دور و برش کوه نیست و کلا انگار شهر داخل جنگل رشد کرده. مثل تهران خودمون  مترو با یک خط شرقی غربی و یک خط شمالی جنوبی توش کار می کنه. البته مردم کلا اینجا خیلی از وسایل نقلیه عمومی استفاده نمی کنن و مترو و اتوبوس ها خیلی خلوته. البته مطمئن نیستم که این مربوط به جمعیت پایین تر شهره (نسبت به تهران) و یا فرهنگ استفاده از ماشین شخصی. البته اصلا مثل تهران بزرگراه های شلوغ نداره که خوب شاید نشون میده شهر کم جمعیت تره.

کلا بیشتر جمعیت شهر سیاه پوست هستند.

دانشگاه جورجیا تک خیلی دانشگاه خوبیه به خصوص توی رشته های فنی. خودشون میگن توی مهتدسی دوم هستند. البته دانشگاه گرونیه.

بقیه اش رو بعدا می نویسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 8:8  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

من خودم خبر دارم. در كليه ارگان‌هاي دولتي مثل همين اداره فكسني كوچيك ما نيروهايي داوطلب بسيجي آماده باش هستند. تعدادي هم باتوم خريداري شده در اختيار اونها قرار داده شده. چند شبه كه اجازه خروج از اداره به اونها داده نميشه.

راستي باتوم رو از كجا ميشه خريد؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 10:36  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

و آقاي خاتمي امروز نوبت شماست.

نوبت شماست چراكه ما به پشتوانه شما و برای رسیدن به آزادی به موسوي راي داريم. اعتراض كرديم. كتك خورديم. امروز نوبت شماست. ما منتظريم.

آقاي خاتمي امروز نوبت شماست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 13:41  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

من سردمه. نه از اينكه برخلاف ديده هام امروز احمدي نژاد راي آورد

من سردمه . نه از اينكه مي ترسم روند ركود فعلي كشورمون ادامه پيدا كنه

نه از اينكه از به راه افتادن جنگ مي ترسم

نه از اينكه فكر مي كنم امروز جواب همكار بسيجي ام رو چي بدهم كه به من مي گفت اگه موسوي انتخاب بشه اسلام به خطر مي افته.

سردمه نه از اين بابت كه تقريبا آمار تحصيل كرده ها و با سوادها و روزنامه خون ها و... كه به احمدي نژاد ديدم دارن راي ميدن صفر بود.

من سردمه

سردمه از اين بابت كه فكر ميكنم به شعورم توهين شده .

سردمه چون نگران بچه هايي ام كه اين چند روز با چه دلخوشي اي اومدن تو خيابون و خوندن: سر اومد زمستون!

سردمه و خيلي هم سردمه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 8:44  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آي يارم بيا

دلدارم بيا

دل ميل تو داره

سزاوارم بيا

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 11:48  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 ديروز اومدم برم خريد گفتم براي اولين بار برم قصابي محل(!) گوشت بخرم. وارد كه شدم اولين چيزي كه بعد از رديف گوسفندهاي پوست كنده توجهم رو جلب كرد، جمله "well come to your shop" بود كه با يك خط وسترني ( از همون خط كه توي فيلم‌هاي وسترن بالاي تنها بار شهر نوشته بود SALOON) روي يخچال نوشته شده بود . متهم نشم به بي‌سواتي زبان خارجي، اون آقاهه welcome رو مثل خيلي جاهاي ديگه از جمله برخي پادري‌هايي كه توي آپارتمان‌ها ديده ميشه اينطوري نوشته بود. از اين بگذريم كه هدفم به رخ كشيدن سطح دانش بالاي من در زمينه زبان‌هاي خارجي نبود كه صدالبته بر همگان واضح و مبرهن است كه من چه استعداد درخشاني دارم توي اين زمينه. با خودم فكر كردم اگه يك بخت برگشته‌اي يك روزي از خارجستان گذرش بيافته به اين قصابي با خودش چي فكر مي‌كنه. بعد خيالاتم مثل هميشه به راه افتاد

و يك توريست خارجي رو با همون كلاه معروف (از همون‌ها كه تلوزيون وقتي مي‌خواد بگه طرف توريسته سرش مي‌گذاره) ديدم كه دوربين به گردن و كوله پشتي به دوش وارد مغازه قصابي شد و بعد از ترسيدن از همون گوسفندهاي ‌پوست‌كنده، نگاهش به اين جمله افتاد. با تعجب جمله رو از سر تا ته‌اش چندبار خوند. بعد با خودش فكر كرد كه شايد well come همون welcome خودشونه. اما هرچي فكر كرد نفهميد كه اين مغازه چطور جزو اموال و دارايي‌هاي اون شده. همه اين مدت قصاب مهربون محل با اون پيشبند چرب و چيلي به همراه گربه‌‌اش بدون پلك زدن به يارو زل زده بودند. البته مابين اين زل زدن، قصاب يكي دوبار فرصت كرد بدون چشم برداشتن از خارجيه(!) بره سمت تلفن از قضا چرب و چيلي مغازه و اول شماره داداشش اينا و بعد شماره مامانش اينا و بعد هم شماره منزل (!) رو بگيره و بگه كه چه سعادتي شامل حال قصابي شده. و خيلي سريع در حالي كه مرتب به اونها ميگفت كه بايد زود قطع كنه يكي دوتا كلمه از بچه برادرش انگليسي ياد گرفت.

گوشي رو كه گذاشت يكراست رو كرد به طرف خارجيه(!) و بعد از يك "hello" اساسي با استرس شديد روي" l " همون جمله معروف روي يخچالش رو كه از حفظ كرده بود با طمانينه ادا كرد:"well……..come…….to……..your………shop". طرف هم با يك لبخند (از همون لبخند معصوم‌ها كه شما رو مجبور ميكنه هميشه بگيد كه اين خارجي‌ها خيلي ساده‌اند) گفت "." pardon ?"

قصاب مهربون با نگاه متحير نفهميد كه در جواب چي‌بايد بگه. پس با خودش فكر كرد كه شايد مي‌پرسه كه گوشت‌ها تازه اند؟! بنابراين به مدد كتاب‌هاي انگليسي مدرسه جواب داد كه: this today . بعد منتظر نتيجه شد كه يارو چپ چپ اما باز باهمون لبخند معصوم( كه صذ البته من اعتقادي به معصوميتش ندارم) به قصاب زل زد. من كه فكر مي‌كنم هنوز داشت به جمله روي يخچال مغازه فكر مي‌كرد كه معنيش چي مي تونه باشه. چند ثانيه رو در و ديوار چشم چرخوند و بعد در حالي كه چند جمله خارجي شامل يكي دو تا nice  رو به زبون آورد از مغازه خارج شد.

تا عصر همون روز هر وقت از جلوي مغازه قصاب بينوا رد مي‌شدي مي‌ديدي كه يا داره پاي تلفون راپورت ماجراي بازديد يك گروه توريست خارجي رو از مغازه‌اش مي‌ده و يا همسايه‌ها دوره‌اش كردند و اون داره از صحبت‌هايي كه با توريسته كرده و جملاتي كه بينشون رد و بدل شده صحبت مي‌كنه. حتي يكي دوبار هم ديده شد كه به اين موضوع اشاره كرده كه طرف دعوتش كرده كه بيا آمريكا جبران مي‌كنيم!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:3  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خوب خدا رو شكر بالاخره خان( شايد هم خوان) اول رو گذروندم. پذيرش گرفتم. با فاند يك كم خوب. البته خوان‌هاي بعدي خيلي مراحل سخت‌تري. ياد بازي هاي آتاري(عهد دقيانوس) مي‌افتم. مرحله به مرحله سخت‌تر ميشد.

الگوريتم مراحل بعدي اينه:

۱. فكر كردن به رفتن يا نرقتن(در صورت منصرف شدن از چرخه خارج ميشيم و ميشينيم سرجامون)

۲.پول جور كردن براي سفر به كشورهاي دوست و برادر همسايه جهت اخذ ويزا

۳.انجام سفر(در صورت اخذ ويزا به مرحله بعد راه پيدا مي‌كنيد. در صورت عدم موفقيت به مرحله ۲ و يا چه بسا به ۱ مي‌پريم)

۴.ترتيب خونه و مايملك رو در ايران بدهيم.

۵. پول جور كنيم كه با خودمون ببريم.

۶.بالاخره بليط و پرواز

۷.آغاز دردسر بزرگ درس خواندن-(در اين قسمته كه هر آينه و دم به دم به خودمون لعنت ميفرستيم كه اين چه غلطي بود كه ما كرديم.)

اين هفت خوان رو بگذرونيم ايشالاه تازه ميشيم يك دانشجوي ساده. 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 11:56  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin