



چه جانسوز و چه وحشت آور است این درد
نمی خواهم ، نمی آید مرا باور
و من با این شبیخونهای بیشرمانه و شومی که دارد مرگ
بدم می آید از این زندگی دیگر
اخوان
بعد از ظهر چهارشنبه اي كسالتبار رو پشت ميزم توي اداره ميگذرونم. براي اينكه زياد متوجه كندي گذشت زمان نشم گوشي توي گوشم گذاشتهام و بيداد شجريان رو با همه حرارتش گوش ميدم. با خودم زير لب زمزمه مي كنم. حتما بيرون داره برف ميآد و اين چقدر بده كه مجبورم يك بعدازظهر برفي رو داخل اتاقهاي بدون پنجره اين ساختمان اداري بيريخت بگذرونم. از همه چي شاكيم. بيشتر از همه از تعهدي مسخره كه مجبورم ميكنه عليرغم اوقات اضافي كه در طول روز برام پيش ميآد از توي ساختمون بيرون نرم. چقدر دلم ميخواست ميتونستم الان برم و توي برفها بدوم . و مثل دوران خوب دانشگاه فرياد بزنم.
نشستهام و به بيداد گوش ميدم. همكارم از راه ميرسه و از من مي پرسه كارشناس قبلي پروژه رو كه از كارمندهاي شركت فلان بود به خاطر دارم يا نه؟ بيتفاوت بهش ميگم:" خوب آره! براي چي مي پرسي؟" به من ميگه "هرچي فكر ميكنم چهرهاش يادم نميآد". با عصبيت بهش ميگم: "خوب؟!!" به آرامي جواب ميشنوم كه : "مُرده". بهش ميگم: "چي؟!" دوباره تكرار ميكنه: "مُرده". يكدفعه احساس ميكنم ضربان قلبم تند ميشه. صورتم گر گرفته. بهش ميگم :" يعني چي كه مُرده؟" به آرامي جواب ميده كه" توي لاوان توي سايت بين لوله و ديوار له شده". اولين چيزي كه يادم مياد اين بود كه اون موقع خيلي دلم براش ميسوخت. مهندس جواني بود كه با سر و وضع ساده و شهرستانيش بدون هيچ ادعايي توي جلسات شركت ميكرد. پارسال همين موقع بود، آخرين باري كه باهم جلسه داشتيم، شال گردنش رو اينجا پيش ما جا گذاشته بود. بعدا رييسش به من زنگ زد كه خيلي اصرار كرده كه با شما تماس بگيرم و بهتون بگم كه شال گردنش رو اونجا توي اداره نگه دارين تا براي جلسه بعدي ازمون بگيره.
اما هيچ وقت براي بردن شال گردنش نيومد.
كم كم داره ازش يادم ميآد. آخرين گزارشي كه به سازمان داد كامل بود و تقريبا بينقص. به همكارش گفتم كه گزارشتون ايندفعه عالي بود. بهم گفت كه اين گزارش رو آقاي فلاني تهيه كرده. بعد هم ازم خواست كه اين رو به مديرش انعكاس بدم تا اون آقا مورد تشويق قرار بگيره. امروز يادم افتاد كه هيچ وقت به مديرش نگفتم كه اون كارش چقدر عاليه!
چقدر دلم گرفت. چقدر مرگ بيرحمه.
چي؟! يعني تو نمي دوني من آدم مهميام؟ چطور ميتوني من رو به مهموني اين خاله زنكها كه همه حرفشون تعريف راجع به قد و وزن بچشون يا نمرههاي عالي پسرشون، يا حرف درمورد مادرشوهراشونه دعوت كني؟ مگه اين خاله زنكها، اين زنهاي سطحي حرفي به غير از روش پختن سوپ جو و برگزاري سفره ابولفضل دارن؟
اونها كه حتي يك كلمه از سياست چيزي نميفهمن چه چيز جالب توجهي براي من دارن؟ چي دارن كه به فهم و شعور من بخوره؟ مگه تو نميدوني من كلاسم خيلي از اونها بالاتره؟ ميتونم اين وقتي رو كه بايد براي اين نوع مهمونيهاي مسخره بذارم، يك كتاب در مورد هنر پست مدرن توي دهه 70 ميلادي بخونم و كلي معلوماتم رو بالا ببرم. تو چطور از اين چيزها سردرنميآري؟!
اصلا اين زنهاي سطحي كدومشون اندازه من درس خوندن؟ كدومشون اندازه من كتاب خوندن؟ اصلا كدومشون اندازه من ميفهمن؟ من شعور و فهمم از همشون بالاتره. تو يعني اينو نميدوني؟ تو توي چندسال زندگي اينو نفهميدي؟ نفهميدي كه من چقدر باسوادم؟
كدومشون آدرس تمام كتابفروشيهاي باحال شهر رو بلده؟ من بايد با كدومشون همكلام بشم، وقتي چيزي از حرفهاي من رو نميفهمن؟
آه خدايا! به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده خود را.
چي تو شاعر اين شعر رو نميشناسي؟ اصلا تو يا اون فاميلهاي سطحيت (چقدر از اين واژه خوشم ميآد) چندبار تابهحال سر مزار اخوان رفتين؟! اصلا اين فاميلهاي سطحيت مگه ميدونن شعر نو چيه؟ ميدونن نيما كيه؟
اصلا اونها مگه از سينماي موج نو چيزي ميدونن؟
چي؟ من به خودم مغرور شدهام؟! همينه كه بهت ميگم من رو نفهميدي. من اتفاقا خيلي هم آدم خاكي و متواضعي هستم. همه دوستام اينو چندبار گفتن. اونها اتفاقا هميشه بهم ميگن كه با اين همه معلومات و باسواد بودن تو چقدر خودموني و سادهاي!
اولش بهت گفتم كه منو نميشناسي!
حالا كه اينطور شد پام رو توي مهموني فاميلهاي سطحيت نميگذارم. همش وقت تلف كردنه.

رنگ سال گذشته را دارد ، همه ی لحظه های امسالم
سيصد و شصت و پنج حسرت را ، همچنان می کِشَم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن ، من به فنجان تو نمی گُنجم
ديده ام در جهان نما چشمی ، که به تکرار می کشد فالم :
«يک نفر از غبار می آيد»! مژده ی تازه ی تو تکراری ست
يک نفر از غبار آمد و زد ، زخم های هميشه بر بالم
محمدعلی بهمني
یک ساعت و نیم پرواز رو فقط به این فکر می کردم که تنها خانم اون پروازم و دارم با این همه آدم مهم پرواز می کنم!!! همش به این فکر می کردم که وقتی بالای عسلویه رسیدم از پنجره بیرون رو تماشا کنم و ببینم که دنیای پارس جنوبی چه ریختیه. البته بگذریم که توی هر پروازی از اول سفر کله ام رو به شیشه پنجره می چسبونم و به خطوط کج و معوج و پر از انحنای رودها خیره میشم. چهار ضلعی مزارع و می بینم و از اون بالا با خودم فکر می کنم که چقدر کوه ها این عظمت های زمینی کوچیکن.

اما این دفعه از خود تهران تا خود خود عسلویه هوا ابری بود و من از دیدن دنیای کوچولوی زمینی محروم شدم.
تو فرودگاه که نشستیم هیجان زده بودم. پام رو که روی اولین پله پلکان گذاشتم نفسم بند اومد. هوا اونقدر کثیف بود که خیال می کردم توی پارک سوار آزادی دارم از لابلای مینی بوس های خط تجریش حرکت می کنم. بوی گوگرد هم امان آدم رو می برید.
با ماشینی که دنبالمون اومده بود رفتیم فاز ۹ و ۱۰. توی مسیر از جلوی فازهای مختلف که رد می شدیم واقعا به بزرگی پارس جنوبی پی بردم. فاز ۹ و ۱۰ هم خیلی بزرگ بود. چرخیدن توش با ماشین بیشتر از ۲ ساعت طول می کشید.
ولی در مجموع من خیلی هیجان زده بودم. اونجا خیلی بزرگتر از اونی بود که من فکر می کردم. البته به همون اندازه هم خشن و صنعتی. که همونش من رو جذب می کنه آخه من روحیه خیلی لطیفی دارم!!!
توی راه برگشت هم یک خانمی کنار من نشسته بود که از اول تا آخر مسیر رو گریه کرد. ازش که پرسیدم چی ناراحتش میکنه فهمیدم که یکدونه دختر دردونه اش با یکی از مهندس های اینجا ازداج کرده و جهیزیه اش رو با یک کامیون سه روزه از تهران رسوندن اینجا. اونهم چه جهیزیه ای. مامانه هی بهش گفته بود که همش رو نبر و بگذار تهران بمونه اما دختره قبول نکرده بود.
خلاصه تا برسیم تهران اشک های مادر دلشکسته رو جمع می کردیم.
این هم ماموریت دیگری برای وطنم!!!