روزهاي چهارشنبه توي اداره ما جلسات هيات مديره برگزار ميشه. توي اين جلسات يكسري موارد از بخشهاي مختلف كه براي اجراي اون نياز به مصوبه هيات مديره هست به ترتيبي كه از روز قبل ابلاغ ميشه مطرح ميشه كه يا تصويب ميشه يا نميشه. (چند تا ميشه نميشه توي اين جمله بود؟!!) از روز قبل منشي رييس هيات مديره ترتيب مطرح شدن موارد رو به منشي بخشهاي مختلف ابلاغ ميكنه و اونهم به كارشناسهايي كه مورد براي مطرح شدن دارن، شمارهشون رو ميگه. البته رييس بخش ما كار نداره كه شماره مورد تو سيزده است يا يك. اون به منشيش ميگه كه به همه بگه كه راس ساعت 8 بيان پشت در اتاق هيات مديره بشينن. البته كه در بسياري موراد نزديك به سه ساعت پشت در اتاق هيات مديره ميشينيم و آخرش هم نوبتمون نميشه.
هفته قبل بچههاي بخش ما كه شمارشون 7 و 8 به بعد بود يك كمي دير اومدن. يعني حدود ساعت هشت و بيست دقيقه. از اونجايي كه مطرح شدن هر مورد به طور متوسط 20 دقيقه طول ميكشه اين طبيعيه كه آدم فكر كنه موارد 7 به بالا از ساعت 9 هم ديرتر مطرح ميشن. همين شد كه مدير ما سر بچههايي كه ديرتر از ساعت 8 اومده بودن و پشت در اتاق نشسته بودن نزديك به نيم ساعت (البته بعد از تموم شدن جلسه هيات مديره) به طور مستمر هوار ميكشيد. فريادهايي ميزد كه چهار ستون عرش به لرزش درمياومد.
حالا اين هفته اون بچهها از ساعت هفت و نيم اداره بودن. اما بيچاره يكي از اونها به دليل سرعت خيلي زياد توي نيايش تصادف وحشتناكي كرده . الحمدالله خودش سالمه، اما ماشينش رو با جرثقيل جمع كردن و بردن.
اينهم اداره دولتي و زورهاي بالاسر غير منطقي!
