عادتمه! يعني اگه براي هر روزم يك داستان جديد غصهدار نسازم روزم شب نميشه. هميشه يك چيزي دارم كه بخواهم غصهاش رو بخورم. هميشه هم براي بقيه است.
چقدر اين جملات برام آشناست. نميدونم شايد قبلا هم نوشتهام كه اصولا آدم غصهپروري هستم. نميدونم اين شايد يك بيماري باشه اما من نميدونم چه اسمي براش بگذارم. اما من به اين درد مبتلام. هميشه ميگرددم تا يك چيزي پيدا كنم و براش غصه بخورم. تقريبا هميشه هم به اطرافيانم برميگرده. كساني كه زياده از حد روشون حساسم.
اما خيلي وقتها فكر ميكنم كه من لحظههاي خوب زندگيام رو فداي نگراني براي اونها ميكنم. نميدونم شايد همه همينطور باشن، اما در مجموع فكر ميكنم رويه خوبي براي زندگي ندارم و اين همه غصه داشتن و نگران بودن براي بقيه خيلي آزاردهنده است.
خيلي وقتها به آدمهايي كه راحت زندگي ميكنن و زياد رو خانوادهشون حساس نيستن حسوديام ميشه. خيلي تلاش كردم. خيلي هم فكر كردم اما نتونستم راهي براي مديريت احساسم پيدا كنم.
