تبليغاتX
یک دانه شن

یک دانه شن

دارم كتاب "آبلوموف" رو مي‌خونم.

 از اون موقع كه شبكه چهار يك تله تياتر قديمي و سياه‌سفيد و پوسيده رو به نام "آبلوموف" نشون داد، خيلي خوشم اومد و به شدت دنبال كتابش بودم. تله تياتر "آبلوموف" از ترجمه خيلي روان با دوبله بسيار عالي‌ برخوردار بود. اونقدر كه باعث شد مدت زيادي دنبال كتابش بگردم كه بالاخره چندماه پيش پشت ويترين يك كتاب‌فروشي به طور تصادفي ديدمش و خريدمش. ولي همون موقع خيلي خوشحال نشدم. با كمال احترام به آقاي سروش حبيبي(مترجم عاليقدر)، چون ديدم كه ترجمه ايشونه خيلي ناراحت شدم. فكر مي‌كنم به اندازه زيادي وقتي متني به زباني بيگانه ترجمه ميشه، فهم و درك منظور نويسنده پشت حجاب زبان جديد مخفي ميشه، حالا اگر مترجم از ادبيات پيچيده‌اي استفاده كنه، اوضاع بدتر هم ميشه. متون ترجمه آقاي حبيبي هم اين مشكل رو داره. ادبيات قوي ايشون سرشار از استعارات و كنايات فراوان، فهم منظور نويسنده اصلي رو مشكل كرده. چندسال پيش "كتاب نارسيس و گلدموند" رو با ترجمه ايشان خريدم. تقريبا تا نصفه‌هاي كتاب با زحمت فراوان و فقط از روي رودربايستي با خودم، خوندم. اما اوضاع اونقدر پيچيده‌بود كه ادامه دادنش سخت بود. حالا اين آبلوموف هم، با اينكه واقعاً كتاب سختي نيست داره به اون سرنوشت مبتلا ميشه.

كتاب "يادداشت‌هاي يك ديوانه" گوگول با ترجمه روان و نزديك "خشايار ديهيمي" و كتاب "مرشد و مارگريتا" با ترجمه عالي "عباس ميلاني" از اون معدود ترجمه‌هايي هستند كه ذاتاً "هموار"ه و فكرت رو به راحتي با خودش مي‌بره. نياز نداره كه كلمات فارسي مهجورش رو بازهم توي ذهنت ترجمه كني و يا كلي به خودت زحمت بدهي تا بفهمي اين جمله پيچيده منظورش يك عبارت خيلي ساده است. بابا قرار نيست كه شعر بگيم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 14:3  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin