تبليغاتX
یک دانه شن

یک دانه شن

از وقتی از ایران خارج شده ایم خبرهای ایران رو کاملتر و سریعتر دنبال می کنیم. اینجا هزاران هزاران کیلومتر دورتر از ایران وقتی خبری رو میشنویم دردی عمیقتر تمام وجودمون رو میگیره. تقریبا نفسم میگیره وقتی میخونم و میشنوم که ایران چه خبره. می دونم این خاصیت زندگی در غربته اما شرایط کشور ما هم الان خاصه.

ایران نا آرومه و من شرمنده ام که اینجام. شرمنده ام که دور از وطنم توی اینور دنیا در کمال آرامش سر کلاس میرم و درس میخونم. شرمنده ام که بچه های اون خاک توی زندون شب و روز ندارن و من اینجا دارم می خونم که اربیتال D  چطور رفتاری داره؟؟؟؟

 شرمنده ام که دستم به جایی نمیرسه. خواستم بنویسم که تورو خدا برین توی راهپیمایی شرکت کنید. دیدم بیشتر خجالت میکشم. خواستم از زندگی معمولم اینجا بنویسیم دیدم حسابی شرمنده میشم. زندگی توی غربت خیلی سخته وقتی کشورت اشغاله.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 8:21  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دیروز که داشتم از دانشگاه برمی گشتم از ساختمون که بیرون اومدم یک دفعه متوجه شدم بیرون سیزده به در شده. یک عالمه آدم که همه لباس سفید پوشیدند و توی محوطه دانشگاه هرجا چمنی بوده بساط پهن کردند و باربیکیو راه انداختند و بازی می کنند. یک چیزی کاملا شبیه سیزده به در خودمون. به همون اندازه که بچه های دانشجو به چشم می اومدند آدم های بزرگ هم سن و سال مامان و بابا ها دور هم جمع شده بودند. همه هم لباس سفید پوشیدند. ظاهرا از ظهر اونجا بودند.

طاقت نیاوردم که نفهمم چه خبره و به جای سوار شدن به اتوبوسها راهم رو کج کردم به سمت اونها و بینشون قدم زدم اما باز نفهمیدم جریان چیه. پس شماره یکی از بچه های اینجا رو گرفتم که خیلی ساله اینجاست و اون برام توضیح داد که امروز بازی فوتبال (البته از نوع امریکایی) بین تیم این دانشگاه و یک دانشگاه دیگه است. اینجا خیلی تعصب دارند روی تیمشون و چون امروز تیمشون سفید پوشیده همشون سفید تن کردند. این خانوم آقاهای سن بالا هم جورجیا تکی های قدیمی هستند . از ظهر میان اینجا پیک نیک و تا ساهت ۸ که بازی شروع میشه آبجو می خورند و همبرگر باربیکیو میکنن و خوش میگذرونن. بعد همه با هم میرن سر بازی.

اتفاقا استادیم اصلی جورجیا تک نزدیک خونه ماست که اگر بازی باشه صدای هیاهو و بلندگوهای توی خونه ما میاد. بنابراین ما دیشب تا ساعت ۱۱ برنامه داشتیم. انگار فوتبال توی آشپزخونه ما بود!!

ولی کلا من اینجا به این نتیجه رسیدم که امریکایی های اینجا کسی مثل ایران درس نمی خونه و برای بیشترشون دانشگاه فقط تفریحه. فقط دنبال بهونه هستند که پیک نیک راه بندازند . باربیکو کنند و آبجو بخورند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 19:30  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خوب. مثل این که قضیه کاملا جدی است و من باید مثل ... درس بخونم. برای من که هیچ وقت درس خوندن رو جدی نگرفته بودم حتی تو شریف، الان یک کمی سخته. چون اینجا جورجیا تک، دومین دانشکده مکانیک و بزرگترین اونها، همه جدی هستند.

الان از کلاس یک استاد اتفاقا ایرانی میام که از قضای روزگار از همه جدی تره و از اول تا آخرش فقط کلی فرمول عجیب مربوط به مدل های وحشتناک اربیتال های اتمی روی تخته می نویسه که من به غیر از فهمیدن اصل موضوع اصلا نمی دونم که این علایم ریاضی چه معنی میدهند. خلاصه از اول تا آخر کلاس برای اینکه استاده نفهمه که من هیچی نمی فهمم، سرم رو میندازم پایین و از روی تخته فقط کپی می کنم. کاری که توی ایران اصلا انجام نمی دادم. اونجا فقط دو جلسه اول جزوه می نوشتم.

به هر حال الان مجبورم که همه چیز رو جدی بگیرم. به خصوص الان که مشکل زبان نفهمی هم دارم.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 0:21  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بالاخره خونه گرفتیم و منتقل شدیم. اینجا هم مثل تهران خونه گرفتن خیلی سخته. به خصوص برای ما که با مناطق شهر هم اشنا نیستیم و نمی دونیم کجا خوبه کجا بد. اما ما بالاخره یک جایی نزدیک دانشگاه پیدا کردیم که اتفاقا جای بدی هم نیست. طبقه یازدهم روبروی برج های بلند آتلانتا و به خصوص بلندترین برج اون.

کسانی که خونه رو ازشون اجاره کردیم یک زن و شوهر قرقیز بودند که البته خودشون هم اینجا مستاجر بودند و ما در واقع اینجا دست دوم هستیم. البته واقعیتش اینه که دست سوم چون صاحب خونه اونها هم مستاجر کسی دیگه ایه. اینجا این خیلی مرسومه بین دانشجوها.

گفته بودم که این شهر خیلی سیاه پوست داره. توی خیلی از خیابون ها که فقط اونها زندگی می کنن. اما چیزی که توی دانشگاه جورجیا تک خیلی بیش از هرچیز توجه من رو به خودش جلب می کنه آمار خیلی خیلی پایین اونهاست. تقریبا میشه گفت اصلا اینجا دانشجو نیستن اما نیروهای خدماتی و دفتری همشون تقریبا به این گروه تعلق دارن. این یک کم من رو اذیت می کنه. اوایل فکر می کزدم به خاطر شهریه بالای این دانشگاهه اما بعد فهمیدم که خیلی از دانشگاه های اینجا برای دانشجوهای سیاه پوست سهمیه و کمک هزینه تحصیلی دارند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 3:57  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin