تبليغاتX
یک دانه شن

یک دانه شن

توی تمام زندگی ام هیچ وقت چتر رو جدی نگرفتم. همیشه داشته ام اما بدون استفاده گذاشتمش کنار. ترجیح می دادم که زیر بارون خیس بشم. اینجا هم در این مدت سه ماه مقاومت کردم.  ولی دیگه دیدم نمیشه و  رفتم فروشگاه و البته به زور مصطفی چتر خریدیم.

بارون اینجا فقط لیف صابون کم داره. کاملا دوش میگیری اگه بخوای زیرش قدم بزنی. وفتی هم که تصمیم به باریدن میگیره دیگه تا سه روز فقط میباره و میباره و میباره.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 20:12  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خوب بعد از مدت ها دوباره اینجام. یک کم امتحان و کمی مشق و از همه مهمتر کار آزمایشگاهی فرصت قکر آزاد بهم نداده بود.

اینجا پاییز شده. پاییز زیبا و دوست داشتنی. از اون پاییزهای دوران بچگی که پر از برگ های رنگی بود. پاییزهای تهران مدت ها بود که فقط برگهای مرده قهوه ای داشت. اما اینجا الان هزارتا رنگ همه درختها رو پوشونده. هزارتا نارنجیُ هزار تا قرمز ُ هزار تا زرد ناز. بارون هم که تا دلت بخواد. زیبا و فراوان.

خلاصه کلی پاییزه و من اونقدر سرم شلوغ بوده که از کنار این همه زیبایی فقط عبور کردم. منتظرم تا کمی اوضاع آروم شه تا دوباره بنویسم شعر بخونم و زیر باروون قدم بزنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 20:49  توسط یک دانه شن  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin