بعد از هزار سال سلام. هزار تا اتفاق افتاده از اون موقع که ننوشتم. یعنی راستش دل و دماغ نبوده برای نوشتن. ("دل" رو می فهمم اما سر در نمیارم که "دماغ" به چه کار نوشتن میاد!).
مدیر واحد عوض شد. یک مدیر دوست داشتنی و باسواد جاش رو داد به یک آدم بی سواد و دیوانه. آدمی که پیش از این حتی یک منشی هم نداشته الان شده مدیر یک واحد فنی با ۲۰ تا مهندس با سابقه. همه رو دیوونه کرده. خله (من خیلی عصبانی ام). راه میره به همه گیر میده. کاش یک کم میدونست که چی می خواد. راه می ره و میگه من راضی نیستم وقتی هم ازش می پرسی نمی دونه چی می خواد. سواد درست حسابی نداره. زبان بلد نیست. افتضاحه! من خیلی عصبانی ام. اشک همه رو با حماقت هاش درمیاره. همه راه میرن و فقط نفرینش میکنن.
خیلی سخته که آدم با یک آدم احمق و نادان کار کنه.
همه اینها علت ننوشتن من نبود. امتحان زبان هم داشتم که باعث بود حوصله نداشته باشم. زحمت زیادی براش نکشیدم. اما وقتی فکرم درگیر کاری باشه هم چیز دیگه رو متوقف می کنم.
اما حالا به بعد باز هم می نویسم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 12:9  توسط یک دانه شن
|
مطلب را به بالاترین بفرستید: