<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یک دانه شن</title>
<link>http://sandytower.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 18 Dec 2009 02:42:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>وقتی همه چیز تمام شد</title>
<link>http://sandytower.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;وقتی همه چیز تمام شد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وفتی همه چیز تمام  شد تو اینجا بودی، درست مثل روز اول، &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روزی که همه چیز شروع شد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن روز زرد طلایی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با نسیم خنک آخر تابستان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و انارهایی که یکی یکی می رسیدند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و دل دانه هایی که پیدا بودند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن روز همه چیز از یک سلام ساده آغاز شد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن روز تو با آن دو چشم درشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نگاه می کردی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; و من پر از تردید &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا اشاره کردی دانه دل من هم رسید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن روز تو آنجا بودی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درست مثل امروز که همه چیز تمام شد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 02:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sandytower&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>sandytower</dc:creator>
<guid>http://sandytower.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلتنگی</title>
<link>http://sandytower.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>میدونم که مدت زیادی غیبت داشتم. برای من که یک زمانی (مخصوصا دوره شیرین دانشجویی در ایران) هر روز عادت به نوشتن داشتم حالا خیلی سخته که هفته ها میگذره و هیچ چیز نمی نویسم. اصلا یکجورایی افت داره. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.sharemation.com/sandytower/A%2520hardback%2520notebook%2520small.jpg&quot;&gt;دبیرستان که بودم بیشتر نوشته هام طنز بود. به سن و سال و تجربه، بد هم از آب درنمی اومد. اما یک دفتری هم داشتم که یادمه با بهترین کاغذی که براق هم بود جلدش کرده بودم و توش در مورد فکرهام مینوشتم. یکی دوبار هم این دفتره پبش دو تا داداشام لو رفت. یک روز که از مدرسه برمیگشتم دیدم دوتایی ریختند رو دفترم و از شدت خنده ریسه میرن. بعد از اون دیگه توش چیزی ننوشتم. اما اگه الان هم بهشون بگی، کاملا یادشونه. مخصوصا یکی از مطالبش که در مورد یک مقاله ای بود که توی روزنامه در مورد &quot;چخوف&quot; خونده بودم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از اون دیگه توی اون دفتر هیچی ننوشتم. تا دوسال آخر دبیرستان که توی یک دفتری که اون موقع برای خودش خیلی شیک بود شروع کردم به شعر نوشتن. یک طرف دفتر شعرهای خودم بود. طرف دیگه شعرهایی بود که از هرکسی میخوندم و خوشم می اومد. اون موقع واقعا دلم می خواست که یک نویسنده بشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دانشگاه که رفتم، زندگی دانشجویی و یکجورایی تنهایی، ذوق نوشتن رو دوباره در من بیدار کرد. دیگه همون موقع بود که تقریبا نوشتن کار هروزه من شده بود. دیگه اصلا بهش به چشم وظیفه نگاه میکردم. هرشب از دانشگاه که برمیگشتم اولین کارم برداشتن دفتر بود. حالا یک روز شعر بود یک روز نثر. ولی هر روز بود. یک روزهایی که هم حسش نبود مینشستم نوشته های قبلیم رو می خوندم و دوباره حسش برمیگشت. اون موقع رو بیشتر از هر دوره دیگری تو زندگیم دوست دارم. نمی دونم چی به سر دفترام اومد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از اون دوره، یک مدت زیادی فقط گاهی می نوشتم. اون هم روی تکه کاغذی که البته در بیشتر موارد بعد چند ساعت یا پاره میشد یا گم. تا اینکه اینجا رو راه انداختم. اولش به خودم شرط کردم که هر روز حتی شده چند کلمه بیام و بنویسم. اما نشد. الان هم که دوباره درس خوندن رو شروع کردم که دیگه وقت آزادم برای فکر کردن کمتر هم شده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این ها رو نوشتم تا یاد خودم بیارم که همیشه آرزوم یک نویسنده بزرگ شدن بوده. وای که چقدر دلم برای آرزوهای بزرگم تنگ شده!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Dec 2009 22:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sandytower&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>sandytower</dc:creator>
<guid>http://sandytower.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چتر</title>
<link>http://sandytower.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>توی تمام زندگی ام هیچ وقت چتر رو جدی نگرفتم. همیشه داشته ام اما بدون استفاده گذاشتمش کنار. ترجیح می دادم که زیر بارون خیس بشم. اینجا هم در این مدت سه ماه مقاومت کردم.  ولی دیگه دیدم نمیشه و  رفتم فروشگاه و البته به زور مصطفی چتر خریدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بارون اینجا فقط لیف صابون کم داره. کاملا دوش میگیری اگه بخوای زیرش قدم بزنی. وفتی هم که تصمیم به باریدن میگیره دیگه تا سه روز فقط میباره و میباره و میباره.&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.sharemation.com/sandytower/Umbrella_000.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 16:41:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sandytower&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>sandytower</dc:creator>
<guid>http://sandytower.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاییز دوست داشتنی</title>
<link>http://sandytower.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.sharemation.com/sandytower/fall_maple_colors.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب بعد از مدت ها دوباره اینجام. یک کم امتحان و کمی مشق و از همه مهمتر کار آزمایشگاهی فرصت قکر آزاد بهم نداده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجا پاییز شده. پاییز زیبا و دوست داشتنی. از اون پاییزهای دوران بچگی که پر از برگ های رنگی بود. پاییزهای تهران مدت ها بود که فقط برگهای مرده قهوه ای داشت. اما اینجا الان هزارتا رنگ همه درختها رو پوشونده. هزارتا نارنجیُ هزار تا قرمز ُ هزار تا زرد ناز. بارون هم که تا دلت بخواد. زیبا و فراوان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه کلی پاییزه و من اونقدر سرم شلوغ بوده که از کنار این همه زیبایی فقط عبور کردم. منتظرم تا کمی اوضاع آروم شه تا دوباره بنویسم شعر بخونم و زیر باروون قدم بزنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 17:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sandytower&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>sandytower</dc:creator>
<guid>http://sandytower.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اداری مسخره(قسمت دوم)</title>
<link>http://sandytower.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>گفته بودم که اینجا هم اشتباهات اداری زیاده ولی نگفته بودم اینجا این اشتباهات خیلی وقتها برات گرونتر تموم میشه. مثالش همین چند روز پیش بود که دوستم به دلیل اشتباه پلیس مرز امریکا و کانادا که بهش گفته بود که ویزاش برای چندبار ورود به امریکا معتبره و حتی یک برگه نوشته بود و به پاسپورتش الصاق کرده بود؛ بلیط خریده بود و هتل رزرو کرده بود و با خیال راحت اومده بود فرودگاه که بعد از ۴ ساعت الافی (شاید هم علافی) بهش گفته بودن که این برگه بی معنیه و کی گفته که میتونه بره امریکا. بیچاره دوستم سر این ماجرا حدافل ۳۰۰-۴۰۰ دلار ضرر کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا یک دوست دیگه ام که الکی یک کارمند گیج اداری دانشگاه بهش گفته بود که باید مدارکت بره ارزیابی بشه و این بیچاره هم ۳۰۰ دلار داده بود برای ارزیابی که بعدا فهمیده بود که  ضرورتی نداشته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا من دارم درس میگیرم. یاد میگیرم که این سیستم خیلی وقتها قابل اعتماد نیست. یعنی یک کمی باید شک کنی وقتی توی سیستم چیزی بهت میگن.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 17:58:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sandytower&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>sandytower</dc:creator>
<guid>http://sandytower.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این اداری مسخره</title>
<link>http://sandytower.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>برام دور از انتظار بود اما مثل ایننکه واقعیت داره. اینجا هم مثل هر کشور دیگه دنیا و از جمله ایران خودمون کارهای اداری مسخره ای داره و کارمندهای ناواردی که خیلی وقتها به دردسر می اندازنت. اما خوب راهش رو بلدند وقتی خرابکاری می کنن و تو رو توی دردسر می اندازند: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱. اگه ببینن که زبان دومت انگلیسیه خیلی راحت بهت می گن که ما سعی کردیم براتون توضیح بدیم اما حتما شما متوجه نشدین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲. مخصوصا اگه خارجی باشی که برات دلایل بی منطق اداری میارن که هم تو و هم خودشون خیلی خوب می دونن که چرت میگن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳. با زبان معذرت خواهی مفصل حسابی تو رو توی رودربایستی می اندازند مخصوصا اگه شرقی باشی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینها رو گفتم چون دیروز به طور ناگهانی موقع خرید متوجه شدم که کارت دبیتم کار نمی کنه. اولش فکر کردم شاید سوخته و چیزی شبیه اون، چون تو ایران چندباری سرم اومده بود. شانس آوردم کمی پول نقد همرام بود که حساب کنم. لومدم بیرون و رفتم شراغ اولین شعبه ای که ازون بانک میشناختم. وارد شدم خانوم اول یک چندتایی تلفن زد و بعد خیلی راحت گفت که خانم شما حسابتون بسته شده. با تعجب نگاش کردم و زسیدم دلیلش رو. اون هم خونسرد گفت که شما از منطقه &quot;high risk area&quot; هستید. خیلی بیشتر بهم برخورد. توی دلم بهش گفتم که &quot;عمت مال اون منطقه است&quot;. خیلی عصبانی بودم. بهش گفتم که می خوام رییسش رو ببینم. بعد از مدتی انتظار رفتم پیش رییسش. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ازش پرسیدم که چرا موقعی که من حساب رو توی اون شعبه دیگه باز کردم کسی چیزی به من نگفت. گفت این اتفاق به این دلیل افتاده که شما که آیرنین هستید. با عصبانیت تصحیح کردم :&quot;ایرانین&quot;. خیلی خونسرد پرسید: &quot;میخوای با همون کارمند اون بانکه صحبت کنی؟&quot; می دونستم فایده ای نداره اما قبول کردم. شمارش رو گرفت. فقط ازش سوالم رو پرسیدم. اون هم خونسرد گفت که اون موقع نمی دونسته و بعدا بهش خبر دادن و این یک سیاست نرمال بانک و کلی چرت و پرت دیگه. آخرش هم معذرت خواهی که ببخشید دو ماه وقتتون تلف شد!! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 08:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sandytower&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>sandytower</dc:creator>
<guid>http://sandytower.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مسافرت</title>
<link>http://sandytower.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>وقتی داشتم می اومدم با خودم فکر می کردم که یک فرصتی پیش اومده که بتونم به آرزوی همیشگی ام که نوشتن بوده برسم و توی خلوت غربت بشینم و بنویسم. اون موقع نمی دونستم که اینقدر سرم شلوغ میشه که وقت سر خاروندن هم پیدا نمی کنم. الان هم از این خیلی ناراحتم و امیدوارم که موقت باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب من که زیاد از سفر خوشم نمی اومد توی این دوماه دوبار رفتم سفر. اولیش که خوب تالاهاسی بود توی فلوریدا و همون اوایل اومدن بود و دومین همین هفته بود که رفتیم رالی رو ببینیم توی کارولینا. هر دوتاش هم البته به خاطر دانشگاه بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از رالی خوشم اومد. به نظرم به خاطر آرومیش فرصت بیشتر بهمون میده. بر عکس آتلانتا. فکر می کنم که فشار هم کمتر بشه اونجا و شاید و امیدوارم که اونجا بتونم بنویسم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رالی پر از دریاچه است و کلا سبزه. حتی توی دانشگاه هم دریاچه داره. برای ما که از خاورمیانه میاییم دیدن سبزی خیلی هیجان انگیزه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا باید تا آخر ترم اینجا بمونم بعد ببینم خدا چی میخواد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 20:33:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sandytower&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>sandytower</dc:creator>
<guid>http://sandytower.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دل درد</title>
<link>http://sandytower.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;از وقتی از ایران خارج شده ایم خبرهای ایران رو کاملتر و سریعتر دنبال می کنیم. اینجا هزاران هزاران کیلومتر دورتر از ایران وقتی خبری رو میشنویم دردی عمیقتر تمام وجودمون رو میگیره. تقریبا نفسم میگیره وقتی میخونم و میشنوم که ایران چه خبره. می دونم این خاصیت زندگی در غربته اما شرایط کشور ما هم الان خاصه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ایران نا آرومه و من شرمنده ام که اینجام. شرمنده ام که دور از وطنم توی اینور دنیا در کمال آرامش سر کلاس میرم و درس میخونم. شرمنده ام که بچه های اون خاک توی زندون شب و روز ندارن و من اینجا دارم می خونم که اربیتال D  چطور رفتاری داره؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; شرمنده ام که دستم به جایی نمیرسه. خواستم بنویسم که تورو خدا برین توی راهپیمایی شرکت کنید. دیدم بیشتر خجالت میکشم. خواستم از زندگی معمولم اینجا بنویسیم دیدم حسابی شرمنده میشم. زندگی توی غربت خیلی سخته وقتی کشورت اشغاله.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 04:50:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sandytower&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>sandytower</dc:creator>
<guid>http://sandytower.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این آمریکایی های علاف!!!</title>
<link>http://sandytower.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>دیروز که داشتم از دانشگاه برمی گشتم از ساختمون که بیرون اومدم یک دفعه متوجه شدم بیرون سیزده به در شده. یک عالمه آدم که همه لباس سفید پوشیدند و توی محوطه دانشگاه هرجا چمنی بوده بساط پهن کردند و باربیکیو راه انداختند و بازی می کنند. یک چیزی کاملا شبیه سیزده به در خودمون. به همون اندازه که بچه های دانشجو به چشم می اومدند آدم های بزرگ هم سن و سال مامان و بابا ها دور هم جمع شده بودند. همه هم لباس سفید پوشیدند. ظاهرا از ظهر اونجا بودند. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طاقت نیاوردم که نفهمم چه خبره و به جای سوار شدن به اتوبوسها راهم رو کج کردم به سمت اونها و بینشون قدم زدم اما باز نفهمیدم جریان چیه. پس شماره یکی از بچه های اینجا رو گرفتم که خیلی ساله اینجاست و اون برام توضیح داد که امروز بازی فوتبال (البته از نوع امریکایی) بین تیم این دانشگاه و یک دانشگاه دیگه است. اینجا خیلی تعصب دارند روی تیمشون و چون امروز تیمشون سفید پوشیده همشون سفید تن کردند. این خانوم آقاهای سن بالا هم جورجیا تکی های قدیمی هستند . از ظهر میان اینجا پیک نیک و تا ساهت ۸ که بازی شروع میشه آبجو می خورند و همبرگر باربیکیو میکنن و خوش میگذرونن. بعد همه با هم میرن سر بازی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اتفاقا استادیم اصلی جورجیا تک نزدیک خونه ماست که اگر بازی باشه صدای هیاهو و بلندگوهای توی خونه ما میاد. بنابراین ما دیشب تا ساعت ۱۱ برنامه داشتیم. انگار فوتبال توی آشپزخونه ما بود!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی کلا من اینجا به این نتیجه رسیدم که امریکایی های اینجا کسی مثل ایران درس نمی خونه و برای بیشترشون دانشگاه فقط تفریحه. فقط دنبال بهونه هستند که پیک نیک راه بندازند . باربیکو کنند و آبجو بخورند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Sep 2009 15:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sandytower&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>sandytower</dc:creator>
<guid>http://sandytower.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من و درس خواندن</title>
<link>http://sandytower.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>خوب. مثل این که قضیه کاملا جدی است و من باید مثل ... درس بخونم. برای من که هیچ وقت درس خوندن رو جدی نگرفته بودم حتی تو شریف، الان یک کمی سخته. چون اینجا جورجیا تک، دومین دانشکده مکانیک و بزرگترین اونها، همه جدی هستند. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان از کلاس یک استاد اتفاقا ایرانی میام که از قضای روزگار از همه جدی تره و از اول تا آخرش فقط کلی فرمول عجیب مربوط به مدل های وحشتناک اربیتال های اتمی روی تخته می نویسه که من به غیر از فهمیدن اصل موضوع اصلا نمی دونم که این علایم ریاضی چه معنی میدهند. خلاصه از اول تا آخر کلاس برای اینکه استاده نفهمه که من هیچی نمی فهمم، سرم رو میندازم پایین و از روی تخته فقط کپی می کنم. کاری که توی ایران اصلا انجام نمی دادم. اونجا فقط دو جلسه اول جزوه می نوشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال الان مجبورم که همه چیز رو جدی بگیرم. به خصوص الان که مشکل زبان نفهمی هم دارم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Sep 2009 20:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sandytower&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>sandytower</dc:creator>
<guid>http://sandytower.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
