<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یک دانه شن</title>
<link>http://sandytower.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 10 Nov 2009 16:41:29 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>چتر</title>
<link>http://sandytower.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>توی تمام زندگی ام هیچ وقت چتر رو جدی نگرفتم. همیشه داشته ام اما بدون استفاده گذاشتمش کنار. ترجیح می دادم که زیر بارون خیس بشم. اینجا هم در این مدت سه ماه مقاومت کردم.  ولی دیگه دیدم نمیشه و  رفتم فروشگاه و البته به زور مصطفی چتر خریدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بارون اینجا فقط لیف صابون کم داره. کاملا دوش میگیری اگه بخوای زیرش قدم بزنی. وفتی هم که تصمیم به باریدن میگیره دیگه تا سه روز فقط میباره و میباره و میباره.&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.sharemation.com/sandytower/Umbrella_000.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 16:41:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sandytower&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>sandytower</dc:creator>
<guid>http://sandytower.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاییز دوست داشتنی</title>
<link>http://sandytower.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.sharemation.com/sandytower/fall_maple_colors.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب بعد از مدت ها دوباره اینجام. یک کم امتحان و کمی مشق و از همه مهمتر کار آزمایشگاهی فرصت قکر آزاد بهم نداده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجا پاییز شده. پاییز زیبا و دوست داشتنی. از اون پاییزهای دوران بچگی که پر از برگ های رنگی بود. پاییزهای تهران مدت ها بود که فقط برگهای مرده قهوه ای داشت. اما اینجا الان هزارتا رنگ همه درختها رو پوشونده. هزارتا نارنجیُ هزار تا قرمز ُ هزار تا زرد ناز. بارون هم که تا دلت بخواد. زیبا و فراوان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه کلی پاییزه و من اونقدر سرم شلوغ بوده که از کنار این همه زیبایی فقط عبور کردم. منتظرم تا کمی اوضاع آروم شه تا دوباره بنویسم شعر بخونم و زیر باروون قدم بزنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 17:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sandytower&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>sandytower</dc:creator>
<guid>http://sandytower.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اداری مسخره(قسمت دوم)</title>
<link>http://sandytower.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>گفته بودم که اینجا هم اشتباهات اداری زیاده ولی نگفته بودم اینجا این اشتباهات خیلی وقتها برات گرونتر تموم میشه. مثالش همین چند روز پیش بود که دوستم به دلیل اشتباه پلیس مرز امریکا و کانادا که بهش گفته بود که ویزاش برای چندبار ورود به امریکا معتبره و حتی یک برگه نوشته بود و به پاسپورتش الصاق کرده بود؛ بلیط خریده بود و هتل رزرو کرده بود و با خیال راحت اومده بود فرودگاه که بعد از ۴ ساعت الافی (شاید هم علافی) بهش گفته بودن که این برگه بی معنیه و کی گفته که میتونه بره امریکا. بیچاره دوستم سر این ماجرا حدافل ۳۰۰-۴۰۰ دلار ضرر کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا یک دوست دیگه ام که الکی یک کارمند گیج اداری دانشگاه بهش گفته بود که باید مدارکت بره ارزیابی بشه و این بیچاره هم ۳۰۰ دلار داده بود برای ارزیابی که بعدا فهمیده بود که  ضرورتی نداشته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا من دارم درس میگیرم. یاد میگیرم که این سیستم خیلی وقتها قابل اعتماد نیست. یعنی یک کمی باید شک کنی وقتی توی سیستم چیزی بهت میگن.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 17:58:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sandytower&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>sandytower</dc:creator>
<guid>http://sandytower.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این اداری مسخره</title>
<link>http://sandytower.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>برام دور از انتظار بود اما مثل ایننکه واقعیت داره. اینجا هم مثل هر کشور دیگه دنیا و از جمله ایران خودمون کارهای اداری مسخره ای داره و کارمندهای ناواردی که خیلی وقتها به دردسر می اندازنت. اما خوب راهش رو بلدند وقتی خرابکاری می کنن و تو رو توی دردسر می اندازند: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱. اگه ببینن که زبان دومت انگلیسیه خیلی راحت بهت می گن که ما سعی کردیم براتون توضیح بدیم اما حتما شما متوجه نشدین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲. مخصوصا اگه خارجی باشی که برات دلایل بی منطق اداری میارن که هم تو و هم خودشون خیلی خوب می دونن که چرت میگن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳. با زبان معذرت خواهی مفصل حسابی تو رو توی رودربایستی می اندازند مخصوصا اگه شرقی باشی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینها رو گفتم چون دیروز به طور ناگهانی موقع خرید متوجه شدم که کارت دبیتم کار نمی کنه. اولش فکر کردم شاید سوخته و چیزی شبیه اون، چون تو ایران چندباری سرم اومده بود. شانس آوردم کمی پول نقد همرام بود که حساب کنم. لومدم بیرون و رفتم شراغ اولین شعبه ای که ازون بانک میشناختم. وارد شدم خانوم اول یک چندتایی تلفن زد و بعد خیلی راحت گفت که خانم شما حسابتون بسته شده. با تعجب نگاش کردم و زسیدم دلیلش رو. اون هم خونسرد گفت که شما از منطقه &quot;high risk area&quot; هستید. خیلی بیشتر بهم برخورد. توی دلم بهش گفتم که &quot;عمت مال اون منطقه است&quot;. خیلی عصبانی بودم. بهش گفتم که می خوام رییسش رو ببینم. بعد از مدتی انتظار رفتم پیش رییسش. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ازش پرسیدم که چرا موقعی که من حساب رو توی اون شعبه دیگه باز کردم کسی چیزی به من نگفت. گفت این اتفاق به این دلیل افتاده که شما که آیرنین هستید. با عصبانیت تصحیح کردم :&quot;ایرانین&quot;. خیلی خونسرد پرسید: &quot;میخوای با همون کارمند اون بانکه صحبت کنی؟&quot; می دونستم فایده ای نداره اما قبول کردم. شمارش رو گرفت. فقط ازش سوالم رو پرسیدم. اون هم خونسرد گفت که اون موقع نمی دونسته و بعدا بهش خبر دادن و این یک سیاست نرمال بانک و کلی چرت و پرت دیگه. آخرش هم معذرت خواهی که ببخشید دو ماه وقتتون تلف شد!! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 08:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sandytower&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>sandytower</dc:creator>
<guid>http://sandytower.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مسافرت</title>
<link>http://sandytower.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>وقتی داشتم می اومدم با خودم فکر می کردم که یک فرصتی پیش اومده که بتونم به آرزوی همیشگی ام که نوشتن بوده برسم و توی خلوت غربت بشینم و بنویسم. اون موقع نمی دونستم که اینقدر سرم شلوغ میشه که وقت سر خاروندن هم پیدا نمی کنم. الان هم از این خیلی ناراحتم و امیدوارم که موقت باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب من که زیاد از سفر خوشم نمی اومد توی این دوماه دوبار رفتم سفر. اولیش که خوب تالاهاسی بود توی فلوریدا و همون اوایل اومدن بود و دومین همین هفته بود که رفتیم رالی رو ببینیم توی کارولینا. هر دوتاش هم البته به خاطر دانشگاه بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از رالی خوشم اومد. به نظرم به خاطر آرومیش فرصت بیشتر بهمون میده. بر عکس آتلانتا. فکر می کنم که فشار هم کمتر بشه اونجا و شاید و امیدوارم که اونجا بتونم بنویسم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رالی پر از دریاچه است و کلا سبزه. حتی توی دانشگاه هم دریاچه داره. برای ما که از خاورمیانه میاییم دیدن سبزی خیلی هیجان انگیزه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا باید تا آخر ترم اینجا بمونم بعد ببینم خدا چی میخواد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 20:33:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sandytower&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>sandytower</dc:creator>
<guid>http://sandytower.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دل درد</title>
<link>http://sandytower.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;از وقتی از ایران خارج شده ایم خبرهای ایران رو کاملتر و سریعتر دنبال می کنیم. اینجا هزاران هزاران کیلومتر دورتر از ایران وقتی خبری رو میشنویم دردی عمیقتر تمام وجودمون رو میگیره. تقریبا نفسم میگیره وقتی میخونم و میشنوم که ایران چه خبره. می دونم این خاصیت زندگی در غربته اما شرایط کشور ما هم الان خاصه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ایران نا آرومه و من شرمنده ام که اینجام. شرمنده ام که دور از وطنم توی اینور دنیا در کمال آرامش سر کلاس میرم و درس میخونم. شرمنده ام که بچه های اون خاک توی زندون شب و روز ندارن و من اینجا دارم می خونم که اربیتال D  چطور رفتاری داره؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; شرمنده ام که دستم به جایی نمیرسه. خواستم بنویسم که تورو خدا برین توی راهپیمایی شرکت کنید. دیدم بیشتر خجالت میکشم. خواستم از زندگی معمولم اینجا بنویسیم دیدم حسابی شرمنده میشم. زندگی توی غربت خیلی سخته وقتی کشورت اشغاله.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 04:50:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sandytower&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>sandytower</dc:creator>
<guid>http://sandytower.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این آمریکایی های علاف!!!</title>
<link>http://sandytower.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>دیروز که داشتم از دانشگاه برمی گشتم از ساختمون که بیرون اومدم یک دفعه متوجه شدم بیرون سیزده به در شده. یک عالمه آدم که همه لباس سفید پوشیدند و توی محوطه دانشگاه هرجا چمنی بوده بساط پهن کردند و باربیکیو راه انداختند و بازی می کنند. یک چیزی کاملا شبیه سیزده به در خودمون. به همون اندازه که بچه های دانشجو به چشم می اومدند آدم های بزرگ هم سن و سال مامان و بابا ها دور هم جمع شده بودند. همه هم لباس سفید پوشیدند. ظاهرا از ظهر اونجا بودند. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طاقت نیاوردم که نفهمم چه خبره و به جای سوار شدن به اتوبوسها راهم رو کج کردم به سمت اونها و بینشون قدم زدم اما باز نفهمیدم جریان چیه. پس شماره یکی از بچه های اینجا رو گرفتم که خیلی ساله اینجاست و اون برام توضیح داد که امروز بازی فوتبال (البته از نوع امریکایی) بین تیم این دانشگاه و یک دانشگاه دیگه است. اینجا خیلی تعصب دارند روی تیمشون و چون امروز تیمشون سفید پوشیده همشون سفید تن کردند. این خانوم آقاهای سن بالا هم جورجیا تکی های قدیمی هستند . از ظهر میان اینجا پیک نیک و تا ساهت ۸ که بازی شروع میشه آبجو می خورند و همبرگر باربیکیو میکنن و خوش میگذرونن. بعد همه با هم میرن سر بازی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اتفاقا استادیم اصلی جورجیا تک نزدیک خونه ماست که اگر بازی باشه صدای هیاهو و بلندگوهای توی خونه ما میاد. بنابراین ما دیشب تا ساعت ۱۱ برنامه داشتیم. انگار فوتبال توی آشپزخونه ما بود!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی کلا من اینجا به این نتیجه رسیدم که امریکایی های اینجا کسی مثل ایران درس نمی خونه و برای بیشترشون دانشگاه فقط تفریحه. فقط دنبال بهونه هستند که پیک نیک راه بندازند . باربیکو کنند و آبجو بخورند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Sep 2009 15:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sandytower&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>sandytower</dc:creator>
<guid>http://sandytower.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من و درس خواندن</title>
<link>http://sandytower.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>خوب. مثل این که قضیه کاملا جدی است و من باید مثل ... درس بخونم. برای من که هیچ وقت درس خوندن رو جدی نگرفته بودم حتی تو شریف، الان یک کمی سخته. چون اینجا جورجیا تک، دومین دانشکده مکانیک و بزرگترین اونها، همه جدی هستند. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان از کلاس یک استاد اتفاقا ایرانی میام که از قضای روزگار از همه جدی تره و از اول تا آخرش فقط کلی فرمول عجیب مربوط به مدل های وحشتناک اربیتال های اتمی روی تخته می نویسه که من به غیر از فهمیدن اصل موضوع اصلا نمی دونم که این علایم ریاضی چه معنی میدهند. خلاصه از اول تا آخر کلاس برای اینکه استاده نفهمه که من هیچی نمی فهمم، سرم رو میندازم پایین و از روی تخته فقط کپی می کنم. کاری که توی ایران اصلا انجام نمی دادم. اونجا فقط دو جلسه اول جزوه می نوشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال الان مجبورم که همه چیز رو جدی بگیرم. به خصوص الان که مشکل زبان نفهمی هم دارم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Sep 2009 20:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sandytower&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>sandytower</dc:creator>
<guid>http://sandytower.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آتلانتا(ادامه)</title>
<link>http://sandytower.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>بالاخره خونه گرفتیم و منتقل شدیم. اینجا هم مثل تهران خونه گرفتن خیلی سخته. به خصوص برای ما که با مناطق شهر هم اشنا نیستیم و نمی دونیم کجا خوبه کجا بد. اما ما بالاخره یک جایی نزدیک دانشگاه پیدا کردیم که اتفاقا جای بدی هم نیست. طبقه یازدهم روبروی برج های بلند آتلانتا و به خصوص بلندترین برج اون.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسانی که خونه رو ازشون اجاره کردیم یک زن و شوهر قرقیز بودند که البته خودشون هم اینجا مستاجر بودند و ما در واقع اینجا دست دوم هستیم. البته واقعیتش اینه که دست سوم چون صاحب خونه اونها هم مستاجر کسی دیگه ایه. اینجا این خیلی مرسومه بین دانشجوها.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفته بودم که این شهر خیلی سیاه پوست داره. توی خیلی از خیابون ها که فقط اونها زندگی می کنن. اما چیزی که توی دانشگاه جورجیا تک خیلی بیش از هرچیز توجه من رو به خودش جلب می کنه آمار خیلی خیلی پایین اونهاست. تقریبا میشه گفت اصلا اینجا دانشجو نیستن اما نیروهای خدماتی و دفتری همشون تقریبا به این گروه تعلق دارن. این یک کم من رو اذیت می کنه. اوایل فکر می کزدم به خاطر شهریه بالای این دانشگاهه اما بعد فهمیدم که خیلی از دانشگاه های اینجا برای دانشجوهای سیاه پوست سهمیه و کمک هزینه تحصیلی دارند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2009 00:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sandytower&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>sandytower</dc:creator>
<guid>http://sandytower.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما در این ور دنیا</title>
<link>http://sandytower.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>خوب بعد از مدت ها اینجا می تونم بنویسم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما تقریبا ۱۰ روز پیش رسیدیم. فرودگاه آتلانتا  خودش یک شهره. با مترو داخلش جابجا میشن. البته خوشبختانه خیلی سریع کارمون اونجا تموم شد و بعد اومدیم توی شهر . آتلانتا شهر بزرگیه. مثل تهران پر تراکم نیست اما خیلی پهناوره و البته سرسبز. تقریبا همه خونه ها حیاط پشتی دارن. از همون ها که توی فیلم ها نشون میده. این شهر خیلی سبزه. اما خوب مثل بقیه شهرهای جنوب آمریکا ناامنی و البته بیشتر از اون احساس ناامنی وجود داره. نه از اون نوعی که توی شهرهای بزرگ ایران می بینی. از یک نوعه دیگه. اینجا کسی قفل فرمون نمی زنه به ماشینش وقتی می خواهد بره یک دونه نون سنگک بگیره. شب ماشین ها رو همینطوری میگذارن بیرون. اما خوب کسی در برخی نقاط شهر جرات نمی کنه پیاده بره. تقریبا شب ساعت ۶ به بعد اگه هوا تاریک بشه کسی جرات بیرون رفتن نداره. البته من خودم معتقدم که بیشتر احساس نا امنی وجود داره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خود آتلانتا اصلا دور و برش کوه نیست و کلا انگار شهر داخل جنگل رشد کرده. مثل تهران خودمون  مترو با یک خط شرقی غربی و یک خط شمالی جنوبی توش کار می کنه. البته مردم کلا اینجا خیلی از وسایل نقلیه عمومی استفاده نمی کنن و مترو و اتوبوس ها خیلی خلوته. البته مطمئن نیستم که این مربوط به جمعیت پایین تر شهره (نسبت به تهران) و یا فرهنگ استفاده از ماشین شخصی. البته اصلا مثل تهران بزرگراه های شلوغ نداره که خوب شاید نشون میده شهر کم جمعیت تره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلا بیشتر جمعیت شهر سیاه پوست هستند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دانشگاه جورجیا تک خیلی دانشگاه خوبیه به خصوص توی رشته های فنی. خودشون میگن توی مهتدسی دوم هستند. البته دانشگاه گرونیه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بقیه اش رو بعدا می نویسم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Aug 2009 04:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sandytower&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>sandytower</dc:creator>
<guid>http://sandytower.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
